پنجه می سایم بر حنجره ها!!!

سلام

نمی دونم در این سرما چرا یاد این شعر فریدون مشیری افتادم

حالا اجالتا شما هم حالی ببرید

مشت می کوبم بر در

پنجه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم خفقان

من به تنگ آمده ام از همه چیز

بگذارید هواری بزنم

هان با شما هستم درها را باز کنید

من به دنبال فضایی می گردم

لب بامی، سر کوهی، دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم

می خواهم فریاد بلند ی بکشم

 که صدایم به شما هم برسد

من هوارم را سر خواهم داد

چاره درد مرا باید این داد کند

از شما خفته چند

چه کسی می آید با من فریاد کند؟

/ 1 نظر / 15 بازدید
پرستنده

مگر با دهان بسته هم می شود فریاد زد؟ حالا خواب یا بیدار!