جک و لوبيای سحر آميز!!!!!

سلام

این چند روز دارم روی داستان جک و لوبیای سحرآمیز کار می کنم!

از روی کتاب جامعه نیمه بالغها داستان روی پیگری می کنم!

جک٬ فرزندی که پدر را ندیده است و مادرش دائم کارهای خطای او را می بخشد.

مادر عاقبت بی پول می شود و به جک می گوید برو و تمام سرمایه مان را که این گاو است بفروش! او می رود و در راه به قصابی بر می خورد. او نیز به عوض پول به جک چند دانه لوبیا می دهد. جک نیز با همان دانه های لوبیا به خانه باز می گردد. مادر متوجه ماجرا می شود و عصبانی دانه های لوبیا را به بیرون پرت می کند و الی الاخر...( آخیییی یادش به خیر! توی نوار کاست داستانش صدای گاو اینطور بود ماااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!)

سوالی که توی ذهن منه اینه: اوون غول داستان که جک از درخت لوبیا بالا رفت و او رو دید در زندگی ما کجاست؟ اصلا فکر می کنید اون غول چیه؟ چرا جک باید از درخت بالا بره تا اون غول رو ببینه!

فکر کنم این اولین دلنوشته ای است که این طور می نویسم!

تا بعد...

/ 4 نظر / 32 بازدید
محمد

حضرت عيسی غول به چه دردت می خوره ؟ برو دنبال مرغ تخم طلا و چنگ سحر آمیز بگرد! اخه پسر عمو جان اینم شد سوال که غول کجای زندگی ماست؟ ضمنا اون گاوه اسم داشت اسمشم خانوم حناست و الان هم میگه :مااااااااامااااااااااااااا

محمد

آقاجان چرا نظر منو نذاشتی؟

خاطره

سلام ، رفتم تقلب کنم اتفاقا تا کتاب و باز کردم صفحه ۳۲ آمد اما نمی دونم چرا کرمم گرفت که نخونده بنويسم بر ميگرديم به کارتون نوشتی که مادر خطاهایش را می بخشید از همین جا شروع میکنم...ی يعنی کمک به خام ماندن و البته از ظن مادر در امان ماندن پسر ،اما طبيعت دنبال راهی برای رشد پسر است هر چی رفتن به ملاقات با ناشناخته به طول بیانجامد هزینه بیشتری را هنگام ملاقات باید پرداخت...دیگه داشت دیر می شد و پسر باید با دنیای که شاید ازش پنهان شده بود روبرو میشد تا بیاد آورد که برای بدست آوردن آرزوها جنگجو یی هم لازم است اما چون اولین بار بود که مواجه میشد با تمام قوا فرار کرد و به آغوش امن!!!!!!!! مادر پناه برد ،اه راستی همه سرمایه شان (سرکار خانم گاو)را هم برای ملاقات با ناشناخته پرداخت کرد ((رشد از دل خامی شروع میشود))..... راستی اگه رابرت خواست در چاپ بعدی کتابش از نظرات اینجانب استفاده کند بهش بگو ممکنه یه وقتی(۲-۳دقیقه) بهش بدم تا فیض ببرد