حرکت سر بسته روحم در خفقان دود و آینه

زیر چشم

نگاهی بر خود می اندازم

بر این تارک خمیده بر صندلی تکیه داده بر دیوار

و از میان دود انبوه

 

نگاهم در آینه به نگاهم بر می خورد

و براستی نمی شناسم او را

او کیست؟

حاصل دسترنج همه عمر؟

حاصل دانستن ها و چه کنم ها؟

حاصل غبار درد و خون و جنگ؟

حاصب نبرد زندگی و واگویه های درد آن؟

او کیست؟

شبگرد مبتلا به درد؟

به خود می پیچد؟

و گاه به لذت فلسفیدن زندگی لبخندی می زند

زیرا برای هرآنچه از او می پرسید دلیلی دارد...

و این چنین می گذرد روزگار بر من خواب آلود درد اندود

با بل باز شود این در گم گشته بر دیوار!!!!

{نوشته خودم به غیر از جمله آخر که عیان است}

/ 4 نظر / 43 بازدید
شراره

عالی مثل همیشه ............................. ممنون

قصه ناتمام

از درد سخن گفتن و از درد شنيدن با مردم بي درد نداني كه چه دردي است . . .

پرستنده

من اصلا اون خط آخر که گفتی عیان است را نشنیده ام تا به حال مال چه کسی است؟ چون همه اش به قلم خودت نزدیک است و خیلی زیباست