این طبیب از دیدن بیمار میترسد

بسان رهنوردانی در روزگار خاموش

فشرده چوبدست خیزران در دست

گهی پر گوی گه خاموش

ما هم راه خود میکنیم اغاز

 

باغبانی را مانیم که با سخاوت هر چه تمام تر

نهال های کشته خود را آبیاری می کنیم

اما نهالهای باغ اعتماد به باغبان ندارند

چه دردی است دانستن درد و سکوت برای علاج آن

چه دردیست شاهد بی وفایی باشی وبرایش دم نزنی

...

شهر خالی،جاده خالی ، کوچه خالی ، خانه خالی

جام خالی ، سفره خالی ،ساغر و پیمانه خالی

 

کوچ کردند دسته دسته آشنایان،عندلیبان

باغ خالی،باغچه خالی، شاخه خالی، لانه خالی

 

وای از دنیا ،که یار از یار می ترسد

غنچه های تشنه از گلزار می ترسد

 

عاشق از آوازه ی دیدار می ترسد

پنجه ی خنیاگران از تار می ترسد

 

شهسوار از جاده ی هموار می ترسد

این طبیب از دیدن بیمار می ترسد

 

گریه کردم ،ناله کردم ،حلقه بر در زدم

سنگ سنگ کلبه ی ویرانه را بر سر زدم

 

چشمه ها خشکید و دریا خستگی را تن گرفت

آسمان افسانه ی ما را به دست کم گرفت

 

جام ها جوشی ندارند،عشق آغوشی ندارد

بر من و بر ناله هایم، هیچ کس گوشی ندارد

 

بازآ تا کاروان رفته باز آید

بازآ تا دلبرانه ناز ناز آید

 

بازآ تا مطرب و آهنگ و ساز آید

با گل افشانم نگاردل نواز آید

/ 1 نظر / 7 بازدید
م

آقا ممنون. زيبا و روح نواز بود و البته كمي گزنده. استاد، جامعه امروز بيش از هر چيز نيازمند اميد آفريني است. موافق نيستيد؟ پيروز باشيد.