گربه و بهلول

سلام

دیشب با حضرت دوست (آقای مجابی) مشغول پیاده روی نیمه شبانه بودیم. بعد از خداحافظی از ایشان جدا شده و به سمت منزل به راه افتادم. با صحنه ای نادر مواجه شدم:

لاشه گربه ای دیدم که به نظر می رسید تازه مرده باشد... کمی ناراحت شدم. اما آنطرف تر دیدم گربه ای دیگر به من نگاه می کند. احساس کردم من مزاحم کاری شده ام. به راه خودم ادامه دادم و کمی فاصله گرفتم. صحنه ی جالبی دیدم:

مراسم کامل سوگواری برای این گربه برگزار شد. او را می بویید٬ دورش می چرخید. می رفت و می آمد در کنارش آرام می نشست...

 

cat01.jpg

باخودم فکر کردم که شاید این گربه دارد برای گربه طلب بخشش می کند و اتفاقات افتاده را می بخشاید... (باور کنید فقط حس کردم) و

 نمی دانم چه شد که این حکایت به ذهنم الهام شد:

روزی جماعتی نزد بهلول رفتند و به او گفتند ما در تقسیم کردن این گونی سیب میان خود به اختلاف بر خوردیم. میان ما حکمی جاری ساز.

بهلول گفت : می خواهید مانند خدا حکم کنم یا مانند خلق خدا؟

جماعت چون حکما انتظار داشتند کاری که به خدا منسوب باشد به عدالت نزدیک تر است گفتند خوب معلوم است مانند خدا قضاوت کن.

بهلول گفت: چشمان مرا ببندید٬ و هر کدامتان کیسه ای در دست بگیرید و از مقابل من رد شوید. من هر چقدر بخواهم در کیسه شما سیب خواهم ریخت. جماعت پذیرفتند و در انتها حیران از نتیجه این عمل ماندند...

یکی را دیدند که هیچ سیبی در کیسه اش نبود٬ دیگری فقط یک سیب و شخص دیگری را دیدند که ۱۰ سیب در کیسه خود داشت. جماعت با تعجب رمز این کار را از بهلول پرسیدند.

او گفت: اگر به من می گفتید که مانند خلق خدا تقسیم کنم٬ به همه شما تعداد یکسانی سیب تعلق می گرفت.

اما شما خواستید به رویه خدا عمل کنم. برای همین چشمانم را بستم تا نبینم که به چه کسی می بخشم. و گفتم هر یک از شما بیاید و من هر قدر خواستم سیب به او بدهم تا حساب دادن نیز از دست شما خارج شود.

این همان کاری است که خدا انجام می دهد. چون او بی حساب می بخشد. هر چقدر سیب در کیسه شماست قسمت شما بوده و به این کار نتوان اعتراضی کرد...

چقدر خوشحالم که اینگونه خدایی دارم

/ 9 نظر / 5 بازدید
آمنه

جالب بود. يکی از دوستان من به قطب سفر کرده بود با يه تيم تحقيقاتی چون رشته اش بيولوژی دريا هست. اون يه عکس از يه ژرنده در حال عزاداری واسه جوجه اش که مرده بود گرفته بود. اون عکس هرگز از ذهنم پاک نمی شه!

محمد

فردا شب برای شب سومش در خدمتم

مريم

کاش عذاداری کلاغها رو هم می گفتی. آخه کلاغها توی تشريفات و مراسم کم ار ما آدمها ندارن.

safzav

سر می زنم به اينجا هر چند وقت يک بار ... ولی درسته فقط يک بار کامنت گذاشتم ... آخرين باري که اومدم متوجه شدم که روند نوشتنت عوض شده ... راستشو بخوای من اين روند رو بيشتر دوست دارم و اون مشکلی که قبلا گفته بودم رو نداره ... البته اين نظر منه و منم فقط يک خواننده و يک آشنای چند ساله ام. خيلی قرار نيست خودمو تحويل بگيرم و نظر بپاشونم!! ... روی اين حکابت بهلول هم کمی حرف دارم. حرفم هم به دليل تفاوت ديدگاهه ... ولی طولانی و الانم وقت و حوصله نوشتنش رو ندارم!!!

.........

يکی اين وسط بگه که رابطه اقای مجابی با گربه با بهلول با سXب با خدا چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

عيسی

دوست عزيز سلام رابطه اين چهارتا خيلی واضحه!!!! تعجب می کنم چطور رابطه ی به اين واضحی نياز به توضيح داره رابطه اش اينه که بايد بشينی فکر کنی ببينی با اين سه تا کلمه (!) چند تا جمله می شه ساخت!!!! چی دارم می گم!

مهدی

دوست من سلام امیدوارم موفق باشی

ر.موسوی

ارتباط بخشهای اين داستان با هم مصداق ارتباط تعداد سيبهای تقسيم شده است. چه خداگونه داستان گفتی حضرت عيسي .

...........

بازهم هنوز رابطه اين ۵ کلمه نه ۳ کلمه رو نفهميدم!!!!! ا قا يا خانم موسوی تعداد سييهای تقسيم شده چيه؟؟!! خوش به حال اقا عيسی که خداگونه سخن ميگه!!