نفسهای به شماره افتاده

زمان می گذرد

گامهای من کند تر می شود

نفسهایم به شماره می افتد

حال دیگر تقلا کردن برا نمردن مهم است

حال دیگر یک ثانیه برایم یک عمر است

حال دیگر زمان برایم کش پیدا می کند گویا زمان برایم تغییر می کند. گویا مختصات زمانم دگرگون می شود.

و باز می بینم خود را که بر نفسهایم هراس دارم

جان میکنم تا نفس بعد

و تا نفس بعد

آرام گوشه می نشینم و با خود می گویم: آیا اینجا قرار ملاقاتمان بوده است؟

و قرار است اینجا من چهره او را ببینم و او را ببوسم؟

اگر چنین باشد و چنان نباشد و چرا چنین است و ......

و باز در اندیشه آن

یک آن و آن دیگر بی آن

آماده کردم خود را برای پرواز بروی رودخانه زمان

....

و ندایی آهسته در گوشم زمزمه می کرد. بمان 

آرام بمان

حال دیگر قدر لحظه لحظه های زندگی را می دانم

باید بدانم!

قدم از قدم برنمیدارم اگر آگاهی در آن نباشد.

:)    :)

/ 3 نظر / 17 بازدید
زینب

سلام شما پسر خانم ابتکاری؟؟؟

پینه دوز

[نیشخند] [پلک] [متفکر]

مریم

..........:) آفرین.....[لبخند]