سلام
 شنیدم که می گفت: وحده لا شریک له...
فهمیدم؟ نمی دانم؟ ( یاد چی افتادین؟ من یاد سعد وقاس در امام علی (ع) افتادم)

شنیدم که می گفت: خدایا! تو آنگونه که من دوست دارم هستی. پس مرا آنگونه کن که خود دوست می داری.
وای...
وای... سکوت

اشک...
اشک...

و تداوم بارانی دل انگیز از روی حیرت! من او را دوست دارم؟! براستی انسان چرا اینگونه است؟
گاهی خندان و گاه گریان؟ عشق نفرت! امید و یاس!
براستی چرا او را دوست می داریم؟ ( آیا؟)

چه چیز را در زندگی بازیچه خدا قرار دادیم. ما انسانیم و انسان بودن ما لازمه بازی کردن است. ما با خود حتی با خدا خود نیز بازی می کنیم.

پناه به او پناه از ترس تنهایی است. که اگر جای ابراهیم (ع)  باشیم قطعا به خورشید یا ماه بسنده می کردیم و می گفتیم همین خدای ماست و چه خدای بزرگ و خوبی!!!
چه خوب که ابراهیم نیستیم!

ابراهیم


ابراهیم! توحید او حیرت آور است!
ما همه می ترسیم؟؟؟!!!

... مرا انطور نما که خود دوست می داری
می دانی! با خود فکر می کردم آیا من توان پذیرش این مسولیت را دارم که آنگونه شوم که خدا می خواهد؟
باز هم ما می ترسیم!!!
و ترس نشانه ماست!
ما می ترسیم پس هستیم!!!