سلام

 درد آگاهی بد دردی است! من می گویم اصلا انسان چرا باید آگاه باشد؟ چرا باید عاشق باشد؟ چرا فکرمی  کند؟

گاهی اوقات درد آگاهی انسان را یتیم می کند! رشد؟ سعادت؟انسان بودن؟

 به نظر من در این زمانه باید نگاهی متفاوت به این مقولات داشت!

ما همانیم که دانستن  و ندانستن مان یکی است (آیا؟) چون عمل و عکس العمل ما یکیست.

ما در مخلوق بودنمان مجبوریم! ما در تفکراتمان مختار!

باب گفتگو را اینطور تمایل دارم بگشایم:

دانستن و فکر کردن دو مقولاتی هستند که بشر را به هر دو ورطه گمراهی و سعادت کشانده است. چرا دانستن برای ما مسولیت عمل دارد؟ حال چرا باید دانست و آسیب خورد؟ (هم سیاسی و هم دینی و ... برداشت کنید) چرا موضوعاتی همانند وظیفه و نتیجه در افعال ما شکل می گیرد؟

هی...

گاو

یاد صدای حسین پناهی می افتم که می گفت:

... ما چرا می بینیم؟
ما چرا می فهمیم؟
ما چرا می پرسیم؟
مگس هم می بینه
گاو هم میبینه
می بینه که چی بشه ؟
که مگس به جای قند نشینه رو منقار شونه به سر
گاو به جای گوساله اش کره خر رو لیس نزنه
بز بتونه از دور بزغالشو بشناسه
خیلی هم خوبه که ما میبینیم
ورنه خوب کفشامون لنگه به لنگه می شد
اگه ما نمی دیدیم از کجا می فهمیدیم که سفید یعنی چه ؟
که سیاه یعنی چی ؟
سرمون تق می خورد به در
پامون می گرفت به سنگ
از کجا می دونستیم بوته ای که زیر پامون له می شه
کلم یا گل سرخ  ؟
هندسه تو زندگی کندوی زنبور چشم آدمه

...