سلام
به داستان زندگیت بیاندیش!!!

به لحظاتی بیاندیش که ناملایمات زندگی ترا آزرده می کند.

به لحظاتی بیاندیش که حاضر نیستی مسولیت عمل خودت را بپذیری.

به لحظاتی بیاندیش که صفات بد و نامطلوب اطرافیانت ترا آزار داده!!!

به آن لحظه بیاندیش که با تمام وجود داد زدی:
آی!!! من مظلوم هستم!!! ای دنیا مرا ببینید که مظلوم هستم. حالا من انتقام مظلوم بودنم را می گیرم. یا آنقدر مظلوم می شوم که هیچکس به زخم نزدند...

یا شمشیر را از رو می بندم و به همه می زنم از ترس آنکه کسی به من زخم بزند.

مظلوم

تفکر مظلوم بودن ترسناک است. زیرا متوجه آن نیستیم و نمی دانیم چنین طرز تفکری داریم.
مظلوم بودن چنان در تارو پود داستان زندگی ما تنیده شده است که از تاثیر عمیق آن بر زندگی خود آگاه نیستیم.

حتی اگر در جهان بیرون احساس مظلوم بودن نکنیم٬ در درون قربانی آزار و اذیت های خودمان می شویم. به جای آنکه دیگران را مقصر بشماریم! خودمان را مقصر می دانیم.

برخی از ما فکر می کنیم اگر خودمان را آزار بدهیم بهتر است تا آنکه دیگران را سرزنش کنیم.
اگر ترجیح می دهیم خودمان را سر زنش کنیم٬ احتمالا خودمان را بهتر از کسانی می شماریم که ترجیح می دهند دیگران را مقصر قلمداد کنند.

در هر دو حالت ما مظلوم هستیم: یا مظلوم شخصی دیگر یا مظلوم خودمان.
در هردو حالت ناتوان هستیم و این ناتوانی ما را بیشتر در داستان زندگی مان فرو می برد.

چه فکر کنیم که دیگری مقصر است یا خودمان مقصر هستیم٬ در هر دو حالت احساس آزردگی می کنیم و بازنده هستیم!!!
                                                         (برگرفته از کتاب راز سایه نوشته دبی فورد)