بجای سرو بلند ايستاده بر لب جوی                           چرا نظر نکنم يار سرو بالا را

امروز ياد قدوسی افتادم ؛ دانش آموز دوم راهنمايی پارسال مدرسه خاتم. انشاهای جالب و عجيبی داشت. می تونم بگم داستانهای پويايی بود. یعنی همه چيز در داستانهاش حرکت داشت و از هيچ مشخصه ای برای سکون استفاده نمی کرد. حتی بعضی اوقات برادران يوسفی ( که خاطرات آنها رو هم بعدا می گم ) چند بار به نقد داستانهاش پرداختند و ايرادات پليسی زيبايی می گرفتند و او هم با تخيلش جواب می داد. آخر قدوسی غالب داستانهاش پليسی جنايی بود ( که احتمالا متاثر از سری داستانهای اتاق وحشت می باشد) و حتی بعضی مواقع ديدم که قدوسی داستانی يک صفحه ای داشت اما اندازه داستان ده صفحه ای انشا خواند. ازش موضوع را پرسيدم،  گفت از حفظ آنها را می گويد نکته جالب اینکه اصلا نمی شد تشخيص داد که ماست مالی می کنه يا حفظ بوده و يادش رفته!

بچه های کلاس دوم ( ۲/۲) پارسال آنقدر شلوغی داشتند که ...... هم صبرم رو با اونها زمودم هم اينکه.... اينم باشه برای بعد