سلام

داشتم مطلبی درباره بار بردوش براتون می نوشتم که ییهو یه ایمیل برام اومد که داستانم رو متحول کرد:

روزی را دیدم؛ همه مردم جهان باری بردوش خود می کشند. باری از زخمها و ناملایمات زندگی و من هم در میان آنها بودم. بارم خیلی سنگین بود.

 

 

گویا فقط من در آن میان بودم که از همه بارم سنگین تر بود. همه بارها یشان یکسان بود.

همه صلیب زخمهای زندگی بر دوششان! می رفتیم و می رفتیم

افتان و خیزان لنگ لنگان قدم بر می داشتیم.

و من آن میان دانسته و ندانسته! باری بر دوشم گذاشته بودند.

من وامدار بار بر دوشم!

بارم بر زمین کشیده می شد. و مرا اذیت میکرد.

چاره ای نداشتم!

 

داد زدم: خدایا! بار من سنگین است می توانی بارم را سبک کنی؟

و او اجازه داد. بارم سبکتر شد.

و باز هم داد زدم: خدایا! بارم باز هم سنگین است.

خدای خوبم بازهم سبکتر

 و باید می دانستم که او رحیم است و کریم!

حال دیگر راحت بودم. بار بر دوشم کاملا سبک بود. به زمین کشیده نمی شد. به خیالم بار زخمهایم کاهش یافته بود.

خوشحال بودم. سرخوش!

و ما همه بار زخم بردوش در حرکت بودیم! و من سبکتر

 

تا اینکه به دره ای رسیدیم!

 

همه صلیبهای خود را روی دره گذاشتند و از آن رد شدند .

 همه زخمهایشان به کارشان آمد.

اما من!

اندازه بارم خیلی کوچکتر شده بود اما ....

هرگز فراموش نخواهم کرد ضجه هایی که برای کاستن زخمهایم می زدم. غافل از اینکه بار بر دوشم روزی به کارم می آید. 

 

 

و من ماندم تنها.....

شاید قسمت در این است...

شاید...

(بازهم در اینباره مینویسم)