سلام

امروز که داشتم می آمدم این شعر سعدی (علیه الرحمه) رو با صدای استاد شجریان می شنیدم:

جزای آنکه نگفتی شکر روز وصال

شب فراق نخفتی لاجرم زخیال

دگر به گوش فراموش عهد سنگین دل

که رساند پیام ما مگر نسیم شمال

غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود

عجب فتادن مرد است در کمند غزال

...

با خودم فکر می کردم که همهمون غزالی در زندگی داریم برای در کمند انداختن. و همهمون هم تمام اهداف زندگی مون حول این غزال می چرخه!!!

اما آیا تا حالا شده خودمون در کمند غزال بیافتیم؟

ببین غزال زندگیت چیه! ببین او در کمند توست یا تو در کمند او؟

چه خوب اگر غزال ما رو به آسمون ببره

و چه بد اگر رم کنه و ما هم پشت سرش رم کنیم. اونوقت انگار یک گاو وحشی رو در یک مغازه چینی فروشی رها کرده باشن....

هی...

می دونی٬ همهمون در ماهیت شکار کردن مشترکیم. همه بلدیم شکار کنیم. اما نمی دونیم اونی که بدنبالش هستیم همونیه که ما باهاش پرواز می کنیم یا نه!

هی...

یاد مثلی منسوب به حضرت علی (ع) می افتم. که پدرم همیشه تکرار می کنه:

{کل من فی الوجود یطلب صیدا                                   انما الاختلاف فی الشبکات}

تمام موجودات هستی در طلب صیدی هستند! تنها اختلاف آنها در کمند آنهاست.

هی...

بعضی ها خودشون غزال شدن و منتظر می مونن تا او یه روزی بیاد و اونها رو شکار کنه..

بعضی ها غزالشون رو گم کردن. برای همین به هر کسی که می رسن تندی کمندشون رو  پرتاب می کنن که نکنه او همونی باشه که من دنبالشم.

 بعضی ها هم تازه غزالشون رو پیدا کردن. می رن به همه نشونش می دن ...

هی...

کمندتون مستدام!

غزالتون متعالی!