سلام

نمی دونم چرا ولی دلم یکدفعه هوای این شعر قدیمیه حبیب رو کرد!

 شاید تا انتها علتش رو  بفهمم:

در این زمانه بی هایوهووی لال پرست

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را

برای این همه ناباور خیال پرست

به شب نشینی خرچنگ های مردابی

چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

رسیده ها که غریب و نچیده می افتن

به پای هرزه علفهای باغ کال پرست

...

می دونی بعضی وقتها به این فکر می کردم که ما کدومیم؟ خرچنگهای مردابی یا ماهی زلال پرست؟ یا بعضی وقتها گمان می کنیم ماهی زلال پرستیم اما خرچنگ مردابی هستیم!

هی....

شایدم بعضی وقتها ماهی زلال پرست شدن رو برای خودمون غوووول بزرگی کردیم که ترجیح دادیم خرچنگ مردابی بمونیم تا ماهی زلال پرست.

 بعد پیش خودمون می گیم: ببین زمانه با من چه کرده! من یک عمر حسرت ماهی زلال پرست بودن رو داشتم اما... همهش تقصیر همه است!

هی...

تازه! میوه رسیده به پای هرزه علفهای باغ کال پرست شدن هم خیلی غریبه!!! درد شنیده نشدن! درد متعصبانه قضاوت شدن!  زخم طرد شدن. یاد کتاب پدر آن دیگری و کتاب بادبادک باز افتادم.... چه زخمها و چه طردها!

ببین از کدوم بدت میاد! ببین ماهی زلال پرست یا خرچنگ مردابی چقدر به تو نزدیکه! از هر کدوم که بدت میاد برو و خصوصیات طرد شده ی زندگیت رو در اونها جستجو کن!!! تمام سایه هات رو! تمام او چیزهایی که از عمق وجودت گفتی هرگز اینها رو نمی خوام!

 و حواست باشه تا خرچنگ مردابی نباشه ماهی زلال پرست قدر زلالی آب رو نمی دونه! و اگر ماهی هم نباشه خرچنگ فکر می کنه تنها موجود آفرینشه و باید همینی که هست بمونه!!!

کافیه گوش بدی...... گوش کن....

قلبم! ...

 دلم!...

 روحم!....

صدایی باید شنید!