و آنروز را بخاطر می آورم که پای تلفن هنگام احوالپرسی به من گفت: ببین احوال من چه خوب چه بد٬ شما مردانگی ات را این طور نشان نده که باد کنی بنشینی و به ما سر نزنی! بیا و ما را ببین.

جمله عجیبی بود. کمی فکر کردم که ما چقدر در زندگی همیشه اینکار را انجام می دهیم و برای آنکه قدرت مردانه را نشان دهیم٬ دوری می گزینیم و سر نمی زنیم! شاید همیشه می گوییم: مردیم! که مردانگی ما عدم ماست!

و ما (من و همسرم- این عکس بالایی هم برای مراسم عقدمون است) رفتیم اصفهان پیشش! هنوز فشار سرطان بر او زیاد نشده بود که هشیاریش را از دست بدهد. اما خیلی ضعیف شده بود. خیلی!

گفتم: { مادر! یادتونه به من گفتین مردانگی ات را اینجور نشون نده... خوب حالا من آمدم!} او خندید و گفت: عیسی مردانگی زن گرفتن نیست! زن نگهداشتن است! زندگی اداره کردن است!

وای.....

در این حیرت بودم که او چگونه با این سن و سال این نصایح را به من می گفت. این اواخر همیشه می گفت: از اینکه وبال گردن همه شدم ناراحتم. می گفتم: آخر چرا مادر همه شما را دوست دارند. می گفت می دانم. اما همه کار دارند و مشکل دارند. نگهداری من هم یک اذیت است برایشان.

وای.....

بگذارید بعضی از خاطرات در درونم بمانند!

خدایش بیامرزد!

در تحلیل آرک تایپی٬ من احساس می کنم انرژی عجیب و عمیق پرسفون در مادرجان (همه خانواده به او می گوییم مادرجان)  بود! او به هر کس از دریچه ای خاص نصحیت می کرد. شاید بعضی از نصایحش برای خیلی ها تکان دهنده باشد. او همیشه درونی حرف می زد. این را من می گویم یا حداقل با من اینطور بود. هی... نگران شدنش هم پرسفونی بود.

 او همچنین انرژی هرمس وصف ناشدنی در پاسخ دادن و شوخی کردن داشت که انشاالله اگر حالم خوب بشه به فراخور زمان خاطراتش را خواهم گفت.

خدا رحمتت کنه مادرجان!