سلام

دیشب با حضرت دوست (آقای مجابی) مشغول پیاده روی نیمه شبانه بودیم. بعد از خداحافظی از ایشان جدا شده و به سمت منزل به راه افتادم. با صحنه ای نادر مواجه شدم:

لاشه گربه ای دیدم که به نظر می رسید تازه مرده باشد... کمی ناراحت شدم. اما آنطرف تر دیدم گربه ای دیگر به من نگاه می کند. احساس کردم من مزاحم کاری شده ام. به راه خودم ادامه دادم و کمی فاصله گرفتم. صحنه ی جالبی دیدم:

مراسم کامل سوگواری برای این گربه برگزار شد. او را می بویید٬ دورش می چرخید. می رفت و می آمد در کنارش آرام می نشست...

 

باخودم فکر کردم که شاید این گربه دارد برای گربه طلب بخشش می کند و اتفاقات افتاده را می بخشاید... (باور کنید فقط حس کردم) و

 نمی دانم چه شد که این حکایت به ذهنم الهام شد:

روزی جماعتی نزد بهلول رفتند و به او گفتند ما در تقسیم کردن این گونی سیب میان خود به اختلاف بر خوردیم. میان ما حکمی جاری ساز.

بهلول گفت : می خواهید مانند خدا حکم کنم یا مانند خلق خدا؟

جماعت چون حکما انتظار داشتند کاری که به خدا منسوب باشد به عدالت نزدیک تر است گفتند خوب معلوم است مانند خدا قضاوت کن.

بهلول گفت: چشمان مرا ببندید٬ و هر کدامتان کیسه ای در دست بگیرید و از مقابل من رد شوید. من هر چقدر بخواهم در کیسه شما سیب خواهم ریخت. جماعت پذیرفتند و در انتها حیران از نتیجه این عمل ماندند...

یکی را دیدند که هیچ سیبی در کیسه اش نبود٬ دیگری فقط یک سیب و شخص دیگری را دیدند که ۱۰ سیب در کیسه خود داشت. جماعت با تعجب رمز این کار را از بهلول پرسیدند.

او گفت: اگر به من می گفتید که مانند خلق خدا تقسیم کنم٬ به همه شما تعداد یکسانی سیب تعلق می گرفت.

اما شما خواستید به رویه خدا عمل کنم. برای همین چشمانم را بستم تا نبینم که به چه کسی می بخشم. و گفتم هر یک از شما بیاید و من هر قدر خواستم سیب به او بدهم تا حساب دادن نیز از دست شما خارج شود.

این همان کاری است که خدا انجام می دهد. چون او بی حساب می بخشد. هر چقدر سیب در کیسه شماست قسمت شما بوده و به این کار نتوان اعتراضی کرد...

چقدر خوشحالم که اینگونه خدایی دارم