سلام

این چند روز دارم روی داستان جک و لوبیای سحرآمیز کار می کنم!

از روی کتاب جامعه نیمه بالغها داستان روی پیگری می کنم!

جک٬ فرزندی که پدر را ندیده است و مادرش دائم کارهای خطای او را می بخشد.

مادر عاقبت بی پول می شود و به جک می گوید برو و تمام سرمایه مان را که این گاو است بفروش! او می رود و در راه به قصابی بر می خورد. او نیز به عوض پول به جک چند دانه لوبیا می دهد. جک نیز با همان دانه های لوبیا به خانه باز می گردد. مادر متوجه ماجرا می شود و عصبانی دانه های لوبیا را به بیرون پرت می کند و الی الاخر...( آخیییی یادش به خیر! توی نوار کاست داستانش صدای گاو اینطور بود ماااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!)

سوالی که توی ذهن منه اینه: اوون غول داستان که جک از درخت لوبیا بالا رفت و او رو دید در زندگی ما کجاست؟ اصلا فکر می کنید اون غول چیه؟ چرا جک باید از درخت بالا بره تا اون غول رو ببینه!

فکر کنم این اولین دلنوشته ای است که این طور می نویسم!

تا بعد...