روزگاری اینچنین

روزگاری آن چنان...

ای دریغا ای دریغ...

زیباترین قسمت فیلم روز سوم برای من آخرین مکالمه های بچه ها در داخل کانال بود...

هنگامی که هر کدام دغدغه های زندگی خود را وصیت می کردند.

هر کدام خود را با زخمی که خورده بودند معرفی می نمودند!

هی.. و یکی آن میان

به او سلام رساند و گفت به او بگویید التماس دعا...

و من سر چشمه اشک خود را بعد از مدتها یافتم...

آوردن اسمش برای من بار دارد. من بارم سنگین است و نمی توانم بگویم چقدر زیبا به امام زمان خود گفت التماس دعا...

و بعد از آن به خیابان آمدم...

پشت کامیونی خواندم: جگر شیر نداری - سفر عشق مرو

و می خواستم بخندم... خنده دوباره از سر نسیم خنک.... هی... اما اینبار...

چه جالب پیامی بدستم رسید از امام علی (ع) که فرمودند:

ایمان بنده ای درست نباشد٬ جز آنکه اعتماد او به دست خداست بیشتر از آن باشد که در دست خود اوست.

یادم افتاد که او به نجف می رود٬ به کربلا سر میزند٬ کاظمین و سامرا را زیارت می کند...

مکه و مدینه را نیز...

و چه جالب گاهی اوقات از خود می پرسیدم این کجای توحید است من به کسی بگویم التماس دعا؟

اما این بار با تمام وجود به او (عج) می گویم:

التماس دعا