و خواندم : ای کسانیکه ایمان آورده اید٬ ایمان بیاورید!

و گفتم: دیدن را٬ راه رفتن را٬ گفتن را٬ خندیدن را ٬ باران باریدن را٬ جور دیگری باید.

و خندیدم... از نسیم خنک لبخند زدم ... از نسیم لبخندی خنک زدم..

و خندیدم هنگامی که حس کمال جویی بشر را بی تابانه دیدم که منتظر بهترین است و می گوید: این نه! آن یکی!

و خندیدم هنگامی که در حرم بودم و  کودکی دیدم با شخصیت کارتونی محبوبش صحبت می کرد؛ می بوسیدش و از او انرژی می گرفت.

(چقدر جالب) باز هم می خندیدم هنگامی که در ورودی حرم، قبل از طلوع آفتاب پیرمردی را دیدم که کفی کفش میفروخت...

هی...

هی...

کودکی را دیدم می خندید و به پدرش می گفت: من خدا را دیدم!!! او آنجا بود... آن بالا.. به من لبخند زد.

و باران بود...

باران می بارید...

همچنان راه می رفتم٬ می خندیدم و خاطراتم زنده می شد...

ناگاه برگ سبزی روی دستانم افتاد..

با خود گفتم: چقدر او نزدیک است ... یک اجازه دیگر... زیرا اوست که اجازه می دهد که برگی از درختی بیافتد.

باز هم خندیدم... یاد خزان پاییز افتادم که چقدر اجازه !. و من آن هنگام در میان اجازه ها میدویدم.

و باز هم{         }