سلام

امروز هوای بسیار عجیب و زیبایی بود! ( عجیب و زیبا!!!!)

سر ظهر٬ چهارراه جهان کودک٬ ابری تیره در بالای سر٬ نور از شرق می تابید! انگار صبح شده و آسمان می گفت:

 هی فلانی ... هر لحظه می توان از نو زاییده شد٬ هر لحظه می تواند آغاز روز تو باشد! بیا از همین الان روز خود را شروع کن!

کمی بعد به آسمان لبخند زدم٬ داشتم پیاده به سمت میرداماد میرفتم....

دیدم ریزش باران را

دیدم لذت دویدن در باران را

دیدم لذت به آسمان نگاه کردن را!

هییییییییییییییییییییییییییییییییییییی... و خنده ای از ته دل

خیس خیس شده بودم ... آب چیز خوبیست! یادآور انسان است به اصل خویش!

( چه جالب!) بعدش به دفتر رسیدم داستانی کوتاه خواندم:

« و در پایان همه چیز به خیر و خوشی آغاز شد »

و من دیدم مدتهاست که این داستان کوتاهِ بلند مرور می کنم!

دوست دارم بازهم بنویسم!!!