اندیشه ای دگرگون در سر دارم!

شاید بتوان کودکی را بازی کرد....

شاید بتوان بازی کودکانه کرد...

هی... با خود می گویم نکند زندگی بازی باشد؟ بازیی کودکانه!

به یاد زخم می افتم! راستی آیا در زندگی خود زخم خورده ای؟

می دانی؟... زخمها رمز عبورند... رمز عبور به زندگی کودکانه است و گذر از کودکانه زندگی کردن!

فهمیدی چه می گویم؟ کودک من٬ می شنوی؟

کافیست زخم را بپذیری! کافیست در کنار زخم آرام بنشینی و به حرفش گوش دهی و ببینی که او سالهاست می خواسته با تو حرفی بزند... اما تو از او گریختی....

هی.... معصومانه زندگی کردن همان کودکانه زیستن در آغوش مادر است! همان نرفتن به جنگ است٬ همان پتوست که بر سر خود می کشی تا از همه چیز در امان باشی!

و مراد من از زندگی کودکانه برآوردن رویای معصومانه خود در زندگیست! نماد مبارزه در زندگیست! رفتن برای خواستن!

و می دانم که می دانی!

کافیست کمی بیاندیشی..... زخم خود را بیاد آوری و به او گوش کنی!

{ چه جالب می خواستم درباره آهنگ خیانت محسن چاوشی بنویسم٬ این شد!}

باز هم می نویسم!