و امروز روز ديگريست. روز تسليم شدن يا نشدن روز برقرار بودن با برفرار بودن روز يافتن و جستن است روز روزهاست و ...

امروز ياد جعفری افتادم. از بروبچ کلاس دوم پارسال خاتم. يه روز بردمش جلو کلاس ( معمولا خودش جاش جلوی کلاس بود اما بعلت حرکت ملکولی شديد در لحظات مختلف مکانهای متفاوتی از کلاس رو تجربه می کرد. داشتم درباره متفاوت ديدن و اينکه در انشايتان جايی را ببينيد که باقی نمی بينند، صحبت می کردم که ديدم اين جعفری نمی تونه سر جاش آروم باشه... گفتم خوب مثلا الان می خواهيم شاهد دوئل دوتا از بروبچ باشيم . جعفری و ( فکر کنم ) سمرکند! بعد مثل يک دوئل رسمی گفتم خوب با پنج قدم فاصله شليک کنيد. ۱ ۲ ۳ ۴ ... بعد ديدم سمرکند شيرجه زد رو زمين و رگبار گرفت رو جعفری. اونم که غافلگير شده بود  ( مثل سکانس خاص فيلم ماتريکس که نمو از گلوله ها جا خالی می داد ) شروع کرد به چرخيدن و جا خالی دادن. انصافا خودم هم به فکرم نمی رسيد که اگر بخوام خلاقيت نشون بدم، اين کار رو بکنم. بعدم که گفتم عليرغم شيطونيت بخاطر اين کار تشويق ديدم هندونه ها زير بغلش سنگينی می کنه و داره می افته.

 

کلام آخر: شايد بايد پذيرفت که روح هر موقع سرازير شد بايد نوشت. اما امان از زمانيکه فيبر نوری قطع بشه و روح سرفه و عطسه داشته باشه.

علی آقا مثل اينکه روح شما مهلت نميده اول سرفه کنه بعد استفراغ. يکراست می ره سراغ اصل موضوع