و با باری بر دوش حرکت می کنم.... (شاید باری از گناهان باشد٬ شایدهم باری از سوال)

به وادی می رسم که در آن فقط خنده را به مساوات قسمت می کنند. لذت بردن از آنچه نمی دانند چیست. خندیدن از ته دل به آنچه نمی دانند ماندنی است یا رفتنی...

من هم می خندم .... آری می خندم به خندیدن آنها می خندم

و ادامه می دهم...

به وادی می رسم که در آن گریه را به مساوات قسمت می کنند. گریه و زار زدن بر آنچه ندانیم چیست. فقط می دانیم کسی بوده است و اتفاقی ناگوار افتاده است و حال او نیست و های و های و های گریه بر آن....

چه جالب! من هم گریه می کنم! بر آنچه باید دانسته شود و ما نمی دانیم

و باز ادامه می دهم...

به وادی می رسم که نام آن دیار شک است. شک به همه چیز و همه جا حتی شک به الان!

... به وادی می رسم که نام آن دیار کوری و کری است. کور و کرند در آن به هر چه مخالفشان باشد.

.... و به وادی می رسم که درآن به اوج فطرت بشریت٬ به شکوه و کمال انسانیت آنگونه بی حرمتی می شود.! و گویا آب از آب تکان نمی خورد.

آری بار گناهانم است که سنگینی می کند....

هی... چه خیالی به گمانم باید بار خود را در این وادی نهم!

و حالاست که می فهمم که بار من سوال نیست زیرا که به گمان من

سوالها رمز پروازند نه وبال گردن.

قلم تلخم را ببخشید نمی توانم فرای اتفاقات بیرونی چیزی بنویسم

و باز هم می نویسم....