امروز روبروی دستگاه نشستم تا ببینم چه می آید ....

دیدم هیچ!

 گفتم شاید قسمت امروز این است....

و باز نشستم تا به وبلاگی برخوردم و خبر مرگ دوستی را در آن دیدم.

و چه چیزی بهتر از یاد مرگ انسان را به درون وا می دارد؟

و باز یاد حسین پناهی افتادم....

تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه!

اتم تو دنیای خودش حریف صدتا رستمه!

گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه

انجیر می خواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه!

و چه زیبا می دید خدا را در چشمان پروانه دوست عزیزم بهرامپور

... و باز می نویسم تا چه پیش آید و چه خوش آید...