سلام امروز ياد برادران يوسفی ( امين و مسعود اگر اشتباه نکنم ) افتادم؛ دانش آموزهای کلاس دوم پارسال مدرسه خاتم. روزهای اول می خواستم از همه بچه ها يه تست بگيرم ببينم چه چيزهايی رو چه جوری نگاه می کنن...

جلسه های سوم يا چهارم بود بهشون گفتم يه کاغذ برداريد و اون رو به تکه های مختلف تقسيم بندی کنيد. بعد گفتم حستون رو از کلماتی که می گم بکشيد! يعنی از کلمه من ياد چی کی افتيد؟ آنرا بکشيد.

ميان کلمات از آنهايی که يادم است: نگرانی خشم خدا دوستی ... بود نکته جالب اين دو برادر اين بود که وقتی گفتم خدا! و بچه ها مشغول کشيدن شدن٬ اين دوتا برادر تو کاغشون نوشته بودند: آقا! خدا رو که نمی شه کشيييييييد!

و من يه لحظه فکر کردم که چقدر سخته ما خدا رو تو ذهنمون نکشيم!

يکی از بچه ها صفحه شو اينجوری کرده بود ~~~~~~ (مواج) يکی کاغذ رو سفيد گذاشته بود؛ يکی دود و غبار کشيده بود؛ يکی دوتا ابروی عصبانی تو هم رفته کشيد!

و وای عجب خاطراتی شد!!!!!!!!!!

يکميش رو هم بذارين برام بمونه!

ممنون!