سلام

دوستی برام زده بود:    حتی پيش عاليجناب هم ...  از سر بر نمی دارد مترسک کلاه بافته اش را

از بابت تاخير يک هفته ای عذر می خوام. سيستم دانشگاهه و هزار دردسر.

امروز ياد نجفيان افتادم؛ پسر تپل و تو پر و سبزه کلاس ۲/۲ مدرسه خاتم. اون اوايل فکر می کرد انشايش خوب نيست و دنبال تاييد از من بود... و به نظرم قبل از کلاس من يه مدتی نورچشمی معلم بوده و اون موقع از رونق افتاده بود. اول سال خيلی تو خودش بود. ديدم يه معلم با يه تحسين کوچک چقدر می تونه روحيه بده به بچه هاش. آره! يادم می آد نجفيان يکی از بچه هايی بود که رفت رو ميز و انشايش رو خوند. و در آخر کاری کرد که نوشته هاش در نشريه زورنگار سال دوم چاپ شد. اگر بتونم روزنگارها رو پيدا کنم حتما يه بار براتون می نويسم که بچه ها چه توصيفات جالبی دارن.