سرفه های روح

جام وجودم ز جود وجودش سرشار


سری به ما نمی زنی؟!!

با خواندن گه گدار سرنوشت برخی دوستان

با شنیدن داستان زندگی خیلی از اطرافیان

اصلا کلا با توجه به جریان داشتن زندگی

گاهی دلم برای خودم

برای خدای خودم

برای خود خودم

برای خدای خود خودم

تنگ می شود

و باز داستانم تکرار می شود

من خوشحال از این دلتنگی

سرمست از همیشگی بودن ایمان

و سرخوش با بودن های زندگی

اما زمان و سراشیبی زمان صحبتی دیگر دارد...

گاهی دلم می لرزد و حکایت از درونم می کند

و یادم می آید که ما انسانی بیش نیستیم و همین انسان بودن ماست که مارا مختار کرده است...

۱۳٩۱/٢/۳٠  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

بردی از یادم / دادی بر بادم

عاشق بی زمانی درونم

عاشق سکوت و یک فنجان قهوه داغ

و اینکه صبر کنم

و دستانم بسوزد

تا اینکه خنک شود

و برایم قابل خوردن باشد.

اینگونه است که یاد مفهوم عشق می افتم که با صبر همراه است...

و ناگاه این ترانه را از صدای عشق شنیدم

بردی از یادم / دادی بر بادم

 

۱۳٩۱/٢/٢٧  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

عکسی از تارک شمع ( عکاس خودم)

۱۳٩۱/٢/٢  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

بخورید! نخورید! لاغر بمانید! چاق شوید!

سلام

راه های سلامتی

ده راز جلوگیری از سکته مغزی

چه بخوریم که لاغر بمانیم؟

راه های پیشگیری از سکته قلبی

و .....

 

درگیری انسان امروز گویا چگونه زنده ماندن است

نه

براستی این دغدغه من نیست

زیرا وقتی عمیقتر نگاه می کنم

متوجه ترس نهفته بشر می شوم از عنصری

و یا پدیده ای به نام مرگ

که همانا همه ما تلاش می کنیم که چگونه باشیم و چه چیزی را بخوریم و بیاشامیم تا بیشتر زنده باشیم

می خواهم با لذت بخورم

می خواهم عنصر دیگری را به خوردن اضافه کنم

و آن زمان است

چقدر عاشق آداب غذاخوردن هستم

زیرا سپری کردن زمان برای غذاخوردن را نوعی عبادت می دانم

زیرا ارزش نعمات الهی اینگونه پاس میداریم.

زمان و لذت

دو عنصر گمشده در دنیای امروز!!!!

۱۳٩۱/۱/٢٦  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

نوشته اثری جاویدان تر از صداست

سلام

وقتی کتابی را می خوانم 

متوجه دروغهایی می شوم که شنیده ام

همچنین متوجه نانوشته ها و ناگفته هایی می شوم که به اسم کتاب شنیده و فهمیده ام

ای کاش برای سخن رسمیتی بود

ایکاش برای سخن این مثال مطرح نبود که چون سنگی است که به هوا می پرد و رفته است...

و بدتر از همه ایکاش هرگز دست به گشایش حقیقت نمی گشودم.

دانستن تنهایی می آورد...

۱۳٩۱/۱/٦  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

آرزوست انسانم انسانم

انسان بودنم را در داشتن تضادها می بینم

اینکه بتوانی دروغ را ببینی و دم نزنی

اینکه بتوانی قبل از اینکه عصبانی شوی موضوع را در درون خویش بسنجی

و گاه خشمگینم

نه از رشد دیگران

نه از پیشرفت آنان

که از فرار آنها برای دیدن خویش

و افسوس که من وظیفه ای برای نشان دادن دروغ آنها ندارم

می بینم و تمی توانم به آنها نشان دهم.

قلقلکم می آید...

برای نوشتن

برای همین است که مدام می نویسم

انسانم آرزوست



۱۳٩۱/۱/٥  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

بهار

بهار یک نقطه دارد 

نقطه ای بر آغاز

نقطه ای بر شروع دوباره

زندگی تان بهاری باد

۱۳٩٠/۱٢/٢٩  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

دلم تنگ است

دلم تنگ است
تنگ خوبی ها
تنگ دوستی ها
تنگ شیدایی ها
 

دلم تنگ است تنگ صداقت

تنگ رفاقت

تنگ محبت

 

دلم تنگ است

تنگ شادی ها

تنگ پاکی ها

تنگ صافی ها

دلم تنگ است

تنگ دوستان

تنگ خوبان

تنگ یاران

دلم تنگ است

تنگ تو ای دوست

تنگ تویی که وقتی می آیی خوبی و دوستی و شیدایی جای قدمهایت را پر میکند

تویی که با آمدنت صداقت و رفاقت و محبت هوا را پر میکند

تویی که با هربار آمدنت یک باغ شادی و پاکی و صافی در دلم میکاری

 

دلم تنگ توست

تنگ تو ای ماه تنهایی هایم

۱۳٩٠/۱٢/٢٥  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

روحم درگیر است

 

دیرپاییست روحم درگیر است

درگیر مفهومی به نام مرگ

مرگ می بینم چون قلبم را نیز

و او را دوست دارم

چون قلبم را نیز

اما

نمی دانم 

و چون نمی دانم هایم زیاد است

نگرانم و درگیر

و به گمانم زمان زیادیست که

نگرانم

می دانم در پس این تاریکی 

امیدی است و روشنایی

حرکتی استو جوششی

دعایم کنید

۱۳٩٠/۱٢/۱۸  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

قلب

قلبم در تپیدن است

هم صدای حیات دارد

و هم صدای ممات

هم صدای جنبش دارد

و هم صدای سکون

هم خروش است

و هم سکوت

قلبم تپش دارد و نفسم چرخه زندگی مرگ زندگی را به خاطرم می آورد...

چه زندگی جالبی

هم نفست یادآور زندگی است و هم قلبت

گاه میزند و گاه نمی زند

گاه زور می زند و گاه روان است

قلبم

همانند قلمم

قلب در کنار قلم

می توانم؟ آیا؟

۱۳٩٠/۱٢/۱٠  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

جهان

این جهان تنها جهان ممکن نیست یک جهان ممکن است!

۱۳٩٠/۱٢/۳  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

پنجه می سایم بر حنجره ها!!!

سلام

نمی دونم در این سرما چرا یاد این شعر فریدون مشیری افتادم

حالا اجالتا شما هم حالی ببرید

مشت می کوبم بر در

پنجه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم خفقان

من به تنگ آمده ام از همه چیز

بگذارید هواری بزنم

هان با شما هستم درها را باز کنید

من به دنبال فضایی می گردم

لب بامی، سر کوهی، دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم

می خواهم فریاد بلند ی بکشم

 که صدایم به شما هم برسد

من هوارم را سر خواهم داد

چاره درد مرا باید این داد کند

از شما خفته چند

چه کسی می آید با من فریاد کند؟

۱۳٩٠/۱۱/۳٠  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

زمانی برای مستی سیگار

فرو می برم بر این غبار آلود درداندود

نفس خویش را

و می ترکانم یکی یکی ریه هایم را

تا بل باز شود غبار تیره دلم که گره خورده است بر غبار تیره ذهنم

هی...

آشنایی اینچنین رفیقی بی دردسر

می طلبد! ( بقول رفقا)

و نگاهی بر قلیان خویش که همچون معشوقه پر ناز و تنعم است

( یاد تحلیل یکی از دوستان می افتم اندر مقایسه سیگار و قلیان)

بنوازید آهنگ زندگانی را

بنوازید

که نمی دانم این دم که فرو می رود بر میاید یا نه...

۱۳٩٠/۱۱/٢٤  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

گاهی دلم تب می کند

در جستجوی آهی

در جستجوی گمگشته ای

دوست دارم تب کردن را

دوست دارم نگاه خمار را

از درد

از رنج

از همهمه درون

از مستی برون

و گاه از درون فریادی می کشم

که نمی خواهم....

های نمی خواهم صدایم را بشنوید

من دردی دارم

گویا و شفاف

من رازی دارم در درون که گویا خودم را تاب داشتنتش نیست

و از اینروست که تب دارم

تب دارم...

۱۳٩٠/۱۱/۳  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

بازگشت پس از یکسال!!!

۱۳٩٠/۱٠/۱٧  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

سی

پله های زندگی را

یکی پس از دیگری

طی می کنیم و به قله ای میرسیم که اولین نشانه های انتهای راه را به ما نشان می دهد.

هنوز در سربالایی هستیم اما گویا نیم نگاهی نیز به سراشیبی پس از آن داریم

و باز اندوخته هایمان را بررسی می کنیم تا مباد چیزی کم و کسر باشد...

گاه خوشحال و خرم

گاه غمگین و پژمرده

این است رسم زندگی

تا در فراز نشیب های آن چگونه زیست را بیاموزیم...

پای بر ایستگاه سی ام زندگی می گذارم در حالیکه بر اساس آنچه می دانسته ام

در درونم

به عمق روان

به سکوت خرد

به تاریکی هادس

و به اندیشه ای برای جوشش فکر می کنم

در سال گذشته تصمیمات مهم زندگی ام را گرفتم تصمیماتی که خردمند درونم بهترین مشاور من در آنها بود...

سختی های بسیار دیدم

زخمهای زیادی خوردم

تهمت های بسیار شنیدم

که یکایک تهمت ها و سختی ها را دوست می دارم

زیرا مرا در مسیرم و در تصمیمم مصمم تر می کند.

و درست در دهه سوم زندگی ام

گویا همه چیز اماده انفجار است

گویا آرامشی قبل طوفان است

گویا به سکوتی

به خلوتی

به عمقی نیاز دارم

تا ناخدای درونم بر سکان خویش بیاستد

و فرمان را بچرخاند و دستور حرکت در دریای پر تلاطم زندگی در شکل جدیدش را صادر کند.

از آینده خبری ندارم

اما احساسم

همچون درنایی است که دیربازیست صدای حرکت و جوشش و هجرت را می شنود

باید پرواز کرد

باید رفت

اگر به صدایش گوش ندهید زیانکارید...

صدایی از درون

از جنس جوشش

اندیشه پرواز

 

و همسرم و فرزندم ( البته در این مقطع فرزندم!!! ایشالا فرزندانم)

همچون دو عزیز همراه صبور

مرا صبر می کنند،

و آیینه من می شوند در پیچ و خم های آن

سی

سی

سی

عیسی سی ساله تولدت مبارک

 

 

۱۳٩٠/٩/۸  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

اش نخورده و دهان سوخته

بدنبالت نمی ایم و سراغی از تو نمیگیرم زیرا میدانم که درد خبردار شدن اینکه نمایی خیلی خیلی بیشتر از درد انتظار است، حتی اگر چشمبراه باشم و نیایی به چه داستانهایی متهم شدم! به چه نگاه هایی مشکوک شدم! کدامین فریاد است ثمره سکوت من؟ و کدامین راه را باید به امید داشتن نگاهت در اسمانها جستجو کنم؟ پروازی اینچنین دردی اینچنین

۱۳٩٠/۸/٢۱  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

گردوی کوچک

سلام

عجب پیامک زیبایی قسمتم شد

برهنه ات می کنند تا بهتر شکسته شوی...

نترس گردوی کوچک!

آنچه سیاه میشود روی تو نیست!

دست آنهاست.

۱۳٩٠/۸/۸  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

مشکلات و سایه شکلات

سلام دوستان

لازم دیدم مطلبم را در وبلاگ مشاهده گرم بار دیگر در اینجا به اشتراک بگذارم

چون این مطلب از جنس سرفه بود!!!

لینکش اینجاست!

سلام

چند وقت پیش در  (سایت ضاله) فیس بوک جمله ای را دیدم:

با برداشتن میم مشکلات می توانیم زندگی شیرینی (شکلات) داشته باشیم.

 

و کنار این جمله با تعدادی از دوستان بحث کردیم که چه اتفاقی می افتد که ما گاهی به دنبال برداشتن میم مشکلات نمی رویم؟

عده ای پاسخ دادند چون مطمئن نیستیم که شکلات شیرین باشد.

عده ای گفتند چون از مشکلات خیلی آسیب خورده ایم و دیگر رمقی برای شکلات نیست.

جالب است

به گمانم اینکه ما در پس میم مشکلات نشسته ایم و پیوسته با آن کلنجار می رویم دلیل دیگری دارد و آن سایه شکلات است.

سایه شکلات یعنی ترس از شیرینی شکلات!

ما گاهی با خودمان می اندیشیم که نکند بعد از این همه تلاش برای حذف میم مشکلات زندگی به یک شکلات ساده برسیم و بعد شیرین باشد و بعدش دیگر ندانیم که چه باید بکنیم...!؟

بنابراین ترجیح می دهیم که اندر مزایای شیرینی شکلات و سختی مشکلات سخنرانی فراوان کنیم و حرکتی نداشته باشیم، از آن روی که روزی شیرینی شکلات نسیب ما نشود و ما ندانیم که چه باید بکنیم...

حقیقتا ما انسانها چه موجودات جالبی هستیم!!!

خیلی جالب!!!

۱۳٩٠/٧/٢۳  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

با تمام گوشت و پوستم آموخته ام

سلام

با تمام گوشت و پوستم آموخته ام که برادر از برادر جدا می شود

نقد دارد

صحبت می کند

اما هرگز ساز خیانت برای او نمی نوازد.

تا شما چه برداشت کنید از این مجمل....

۱۳٩٠/٧/۱۸  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

 



سلام روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد. و من گاهی از سرفه های روحم می نویسم. این نوشته مربوط به اولین ورودم به عرصه وبلاگ اینترنتی بود که نام آن وبلاگ را سرفه های روح گذاشتم که شکر خدا هنوز پابرجاست. آشنا شدنم با مفاهیم روانشناسی تحلیل (سبک یونگ) از سال 84 و ورودم به عرصه مربی گری و کمک تدریس، همچنین حضور در جلسات مشاوره مرتبط، و تجربه حضور در کارگاه های آموزشی سازمانی و خانوادگی از نوجوانان تا والدین و همچنین برگزاری کارگاه های تخصصی در حوزه عواطف باعث شد تا در ادامه مسیر زندگی ام، وبلاگ دیگری را تاسیس کنم به نام مشاهده گر و در آن از مشاهدات خودم در عرصه روانشناسی تحلیلی مکتب یونگ بنویسم. باشد که سرفه های روح عرصه دل باشد و مشاهده گر عرصه ذهن! راستی ممنونم که دقت می کنید که: استفاده از محتویات وبلاگ مشاهده گر با ذکر منبع مجاز است. اما استفاده از محتوایات سرفه های روح فقط با اجازه نویسنده مجاز است. آدرس وبلاگ هایم در پرشین بلاگ سرفه های روح: http://eissahashemi.persianblog.ir/ مشاهده گر: http://moshahedegar.persianblog.ir/
eissa.hashemi@gmail.com

 

 

سری به ما نمی زنی؟!!
بردی از یادم / دادی بر بادم
عکسی از تارک شمع ( عکاس خودم)
بخورید! نخورید! لاغر بمانید! چاق شوید!
نوشته اثری جاویدان تر از صداست
آرزوست انسانم انسانم
بهار
دلم تنگ است
روحم درگیر است
قلب

 

اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤

 

 

وبلاگ تحليلي من ( مشاهده گر)
پرستنده
سفر زندگی من سید مبین هاشمی
ابتکار سبز2
سيد محمد مجابی
شما بگين
حوالی کوچه سنجاقک ها
مرکز صلح و محيط زيست
نوشته های بهزاد افشاری
هنوز ايستاده در زير باران
امير محمود مجابی
روزنگار یک معلم
دولت صحبت
قصه ناتمام
ایوب متانی

 

RSS 2.0