|
پله های زندگی را
یکی پس از دیگری
طی می کنیم و به قله ای میرسیم که اولین نشانه های انتهای راه را به ما نشان می دهد.
هنوز در سربالایی هستیم اما گویا نیم نگاهی نیز به سراشیبی پس از آن داریم
و باز اندوخته هایمان را بررسی می کنیم تا مباد چیزی کم و کسر باشد...
گاه خوشحال و خرم
گاه غمگین و پژمرده
این است رسم زندگی
تا در فراز نشیب های آن چگونه زیست را بیاموزیم...
پای بر ایستگاه سی ام زندگی می گذارم در حالیکه بر اساس آنچه می دانسته ام
در درونم
به عمق روان
به سکوت خرد
به تاریکی هادس
و به اندیشه ای برای جوشش فکر می کنم
در سال گذشته تصمیمات مهم زندگی ام را گرفتم تصمیماتی که خردمند درونم بهترین مشاور من در آنها بود...
سختی های بسیار دیدم
زخمهای زیادی خوردم
تهمت های بسیار شنیدم
که یکایک تهمت ها و سختی ها را دوست می دارم
زیرا مرا در مسیرم و در تصمیمم مصمم تر می کند.
و درست در دهه سوم زندگی ام
گویا همه چیز اماده انفجار است
گویا آرامشی قبل طوفان است
گویا به سکوتی
به خلوتی
به عمقی نیاز دارم
تا ناخدای درونم بر سکان خویش بیاستد
و فرمان را بچرخاند و دستور حرکت در دریای پر تلاطم زندگی در شکل جدیدش را صادر کند.
از آینده خبری ندارم
اما احساسم
همچون درنایی است که دیربازیست صدای حرکت و جوشش و هجرت را می شنود
باید پرواز کرد
باید رفت
اگر به صدایش گوش ندهید زیانکارید...
صدایی از درون
از جنس جوشش
اندیشه پرواز
و همسرم و فرزندم ( البته در این مقطع فرزندم!!! ایشالا فرزندانم)
همچون دو عزیز همراه صبور
مرا صبر می کنند،
و آیینه من می شوند در پیچ و خم های آن
سی
سی
سی
عیسی سی ساله تولدت مبارک
|