سرفه های روح

جام وجودم ز جود وجودش سرشار


گاهی دلم تب می کند

در جستجوی آهی

در جستجوی گمگشته ای

دوست دارم تب کردن را

دوست دارم نگاه خمار را

از درد

از رنج

از همهمه درون

از مستی برون

و گاه از درون فریادی می کشم

که نمی خواهم....

های نمی خواهم صدایم را بشنوید

من دردی دارم

گویا و شفاف

من رازی دارم در درون که گویا خودم را تاب داشتنتش نیست

و از اینروست که تب دارم

تب دارم...

۱۳٩٠/۱۱/۳  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

بازگشت پس از یکسال!!!

۱۳٩٠/۱٠/۱٧  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

سی

پله های زندگی را

یکی پس از دیگری

طی می کنیم و به قله ای میرسیم که اولین نشانه های انتهای راه را به ما نشان می دهد.

هنوز در سربالایی هستیم اما گویا نیم نگاهی نیز به سراشیبی پس از آن داریم

و باز اندوخته هایمان را بررسی می کنیم تا مباد چیزی کم و کسر باشد...

گاه خوشحال و خرم

گاه غمگین و پژمرده

این است رسم زندگی

تا در فراز نشیب های آن چگونه زیست را بیاموزیم...

پای بر ایستگاه سی ام زندگی می گذارم در حالیکه بر اساس آنچه می دانسته ام

در درونم

به عمق روان

به سکوت خرد

به تاریکی هادس

و به اندیشه ای برای جوشش فکر می کنم

در سال گذشته تصمیمات مهم زندگی ام را گرفتم تصمیماتی که خردمند درونم بهترین مشاور من در آنها بود...

سختی های بسیار دیدم

زخمهای زیادی خوردم

تهمت های بسیار شنیدم

که یکایک تهمت ها و سختی ها را دوست می دارم

زیرا مرا در مسیرم و در تصمیمم مصمم تر می کند.

و درست در دهه سوم زندگی ام

گویا همه چیز اماده انفجار است

گویا آرامشی قبل طوفان است

گویا به سکوتی

به خلوتی

به عمقی نیاز دارم

تا ناخدای درونم بر سکان خویش بیاستد

و فرمان را بچرخاند و دستور حرکت در دریای پر تلاطم زندگی در شکل جدیدش را صادر کند.

از آینده خبری ندارم

اما احساسم

همچون درنایی است که دیربازیست صدای حرکت و جوشش و هجرت را می شنود

باید پرواز کرد

باید رفت

اگر به صدایش گوش ندهید زیانکارید...

صدایی از درون

از جنس جوشش

اندیشه پرواز

 

و همسرم و فرزندم ( البته در این مقطع فرزندم!!! ایشالا فرزندانم)

همچون دو عزیز همراه صبور

مرا صبر می کنند،

و آیینه من می شوند در پیچ و خم های آن

سی

سی

سی

عیسی سی ساله تولدت مبارک

 

 

۱۳٩٠/٩/۸  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

اش نخورده و دهان سوخته

بدنبالت نمی ایم و سراغی از تو نمیگیرم زیرا میدانم که درد خبردار شدن اینکه نمایی خیلی خیلی بیشتر از درد انتظار است، حتی اگر چشمبراه باشم و نیایی به چه داستانهایی متهم شدم! به چه نگاه هایی مشکوک شدم! کدامین فریاد است ثمره سکوت من؟ و کدامین راه را باید به امید داشتن نگاهت در اسمانها جستجو کنم؟ پروازی اینچنین دردی اینچنین

۱۳٩٠/۸/٢۱  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

گردوی کوچک

سلام

عجب پیامک زیبایی قسمتم شد

برهنه ات می کنند تا بهتر شکسته شوی...

نترس گردوی کوچک!

آنچه سیاه میشود روی تو نیست!

دست آنهاست.

۱۳٩٠/۸/۸  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

مشکلات و سایه شکلات

سلام دوستان

لازم دیدم مطلبم را در وبلاگ مشاهده گرم بار دیگر در اینجا به اشتراک بگذارم

چون این مطلب از جنس سرفه بود!!!

لینکش اینجاست!

سلام

چند وقت پیش در  (سایت ضاله) فیس بوک جمله ای را دیدم:

با برداشتن میم مشکلات می توانیم زندگی شیرینی (شکلات) داشته باشیم.

 

و کنار این جمله با تعدادی از دوستان بحث کردیم که چه اتفاقی می افتد که ما گاهی به دنبال برداشتن میم مشکلات نمی رویم؟

عده ای پاسخ دادند چون مطمئن نیستیم که شکلات شیرین باشد.

عده ای گفتند چون از مشکلات خیلی آسیب خورده ایم و دیگر رمقی برای شکلات نیست.

جالب است

به گمانم اینکه ما در پس میم مشکلات نشسته ایم و پیوسته با آن کلنجار می رویم دلیل دیگری دارد و آن سایه شکلات است.

سایه شکلات یعنی ترس از شیرینی شکلات!

ما گاهی با خودمان می اندیشیم که نکند بعد از این همه تلاش برای حذف میم مشکلات زندگی به یک شکلات ساده برسیم و بعد شیرین باشد و بعدش دیگر ندانیم که چه باید بکنیم...!؟

بنابراین ترجیح می دهیم که اندر مزایای شیرینی شکلات و سختی مشکلات سخنرانی فراوان کنیم و حرکتی نداشته باشیم، از آن روی که روزی شیرینی شکلات نسیب ما نشود و ما ندانیم که چه باید بکنیم...

حقیقتا ما انسانها چه موجودات جالبی هستیم!!!

خیلی جالب!!!

۱۳٩٠/٧/٢۳  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

با تمام گوشت و پوستم آموخته ام

سلام

با تمام گوشت و پوستم آموخته ام که برادر از برادر جدا می شود

نقد دارد

صحبت می کند

اما هرگز ساز خیانت برای او نمی نوازد.

تا شما چه برداشت کنید از این مجمل....

۱۳٩٠/٧/۱۸  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

شعری عاشقانه

سلام

امروز دلم پر است از یک مادیان و کره اش،
فردا برایت شعری عاشقانه خواهم نوشت
(حسین پناهی)

۱۳٩٠/٧/۱٢  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

هیچم اصراری بر آنچه دارم ندارم

سلام

در گذشته گاهی فکر می کردم دلیل اصرار من بر تغییر آدمها چی بوده؟

و به این نتیجه می رسیدم که شاید اشتباه از من است.

و آنگاه بود که در گذشته با ماسک پیرمرد عاقل ( تیکه کلام دوستان در دوران دانشگاه به من پدربزرگ بود) مواجه می شدم که حالا ریشه های آن را در می یابم...

شما را مهمان شعر اخوان می کنم:

....

هیچیم


هیچیم و چیزی کم

ما نیستیم از اهل این عالم که می بینید

وز اهل عالم های دیگر هم

یعنی چه؟ پس اهل کجا هستیم؟

از اهل عالم هیچیم و چیزی کم، گفتم.

غم نیز چون شادی برای خود خدایی ،عالمی دارد

نور سیاه و مبهمی دارد

پس زنده باش مثل شادی، غم

ما دوستدار سایه های تیره هم هستیم

و مثل عاشق، مثل پروانه

اهل نماز شعله و شبنم

اما

هیچیم و چیزی کم.

۱۳٩٠/٦/۳٠  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

موج طوفانی

سلام

تا حالا شده روند عصبانی شدنتون رو حس کنید؟

تا حالا شده این روند رو مثل طوفانی شدن یک دریا ببیند؟

مخصوصا لحظه ای که انگار همه چیز آرومه و بعد یکدفعه طوفان با هجوم یک موج سهمگین آغاز میشه و تازه همه اطرافیانتون متوجه وجود طوفان در درون شما می شوند.

نکته جالب در مهارتهای بیداری عاطفی اینه که طوفانی مثل سونامی نمی تونه قربانی هاش رو انتخاب کنه...

و چه جالب 

که اگر خوب دقت کنیم رد پای بروز عواطف رو در زمین هم خواهیم دید...

و چشم طوفان رو فراموش نکنید که امنترین نقطه است. (آیا؟)

۱۳٩٠/٦/٢٧  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

دریای آرام

سلام

نوشته ای بروی یک نیسان دیدم

حیفم اومد با شما به اشتراک نگذارم:

یادمان باشد دریای آرام، ناخدای قهرمان نمی سازد.

۱۳٩٠/٦/٢۱  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

کجایید؟ کجایید؟

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید   معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار   در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید   هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید   یک بار از این خانه بر این بام برآیید
آن خانه لطیفست نشان‌هاش بگفتید   از خواجه آن خانه نشانی بنمایید
یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید   یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
با این همه آن رنج شما گنج شما باد   افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

 مولانا

۱۳٩٠/٥/۱۳  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

برای نگاه به آینده

سلام

گاهی حس می کنم نیاز دارم تا اثر و نگاهی برای اینده خودم بر جا بذارم

گاهی احساس می کنم این تنهایی درونی که دچارش شدم نیازمند نشانه گذاری است

مثل افراد گم شده توی جنگل که به هر درختی که می رسند یک بندی، طنابی، چیزی می بندند که نشونه این باشه که من قبلا اینجا اومدم.

اولش به خودم گفتم قولهای اصلی زندگیم می تونه نشونه های خوبی باشه

اما بعد دیدم خودم براحتی قولهام رو می شکنم و تبصره اضافه می کنم

بعد گفتم به توانایی خودم در خاطرات عاطفی اطمینان می کنم و همه چیز را به خاظر می سپارم

و بعد دیدم که علیرغم قدرت خاطراتی که دارم نیازی به یک نشونه دارم

نشونه ای محکم برای اینکه اگر روزی مجددا پای به این سرزمین گذاشتم بدانم که از کجا آمده ام و آمدنم بهر چه بود.

در سفر کنفرانس که بودم،

آقای دکتر پیتر کوت به من اشاره ای کرد؛ بسیار زیبا و عمیق و آنجا بود که من جایگاه مشاوره را در زندگی خودم فهمیدم و عمیقا متوجه آثارش شدم.

از ایشان گفتم برای ادامه مسیر زندگی نداهای درون من مانع می شوند و باعث افت سرعت من می گردد.

و پیتر به من گفت که به آنها گوش نده، صدای مراجعانت را بشنو. آنها صدای ندای درون تو هستند.

و این رازی بس عمیق در زندگی من بود.

این هم نشانه ای برای آینده...

۱۳٩٠/٤/۱٥  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

مترسک مقاوم

ای مترسک

آنقدر دستهایت را باز نکن

                    تا کسی تو را در آغوش بگیرد.

ایستادگی همیشه تنهایی می آورد. (آیا؟)

{مترسک عکس به حرف من گوش داده!}

۱۳٩٠/۳/٢٩  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

دوست داشتنی دست نیافتنی در ترکیه

این مطلب برادر مشاهده گر را بخوانید

 

۱۳٩٠/۳/۱  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

عکسی و شعری 3 (شعر از حبیب)

یه درخت خشک و بی بر میون کویر داغ

توی ته مونده ی ذهنش نقش پر رنگ یه باغ

شاخه ی سبز خیالش سر به آسمون کشید

بر و دوشش همه پر شد ز عقاقی سفید

شاخه ی سبز خیالش سر به آسمون کشید

بر و دوشش همه پر شد ز عقاقی سفید

زیر سایه ی خیالی کم کمک چشماشو بست

دید دو تا کفتر چاهی روی شاخه هاش نشست

زیر سایه ی خیالی کم کمک چشماشو بست

دید دو تا کفتر چاهی روی شاخه هاش نشست

اولی گفت اگه بارون باز بباره تو کویر

دیگه اما سر رسیده عمر این درخت پیر

دومی گفت که قدیما یادمه کویر نبود

جنگل  و  پرنده  بود  و  گذر  زلال  رود

گفتن و از جا پریدن با یه دنیا خاطره

اون درخت اما هنوزم تو کویره باوره

گفتن و از جا پریدن با یه دنیا خاطره

اون درخت اما هنوزم تو کویره باوره

 

اولی گفت اگه بارون باز بباره تو کویر

دیگه اما سر رسیده عمر این درخت پیر

دومی گفت که قدیما یادمه کویر نبود

جنگل  و  پرنده  بود  و  گذر  زلال  رود

گفتن و از جا پریدن با یه دنیا خاطره

اون درخت اما هنوزم تو کویره باوره

گفتن و از جا پریدن با یه دنیا خاطره

اون درخت اما هنوزم تو کویره باوره

یه درخت خشک و بی بر میون کویر داغ

توی ته مونده ی ذهنش نقش پر رنگ یه باغ

شاخه ی سبز خیالش سر به آسمون کشید

بر و دوشش همه پر شد ز عقاقی سفید

شاخه ی سبز خیالش سر به آسمون کشید

بر و دوشش همه پر شد ز عقاقی سفید

زیر سایه ی خیالی کم کمک چشماشو بست

دید دو تا کفتر چاهی روی شاخه هاش نشست

زیر سایه ی خیالی کم کمک چشماشو بست

دید دو تا کفتر چاهی روی شاخه هاش نشست

۱۳٩٠/٢/۱٩  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

عکسی و شعری 2 ( عکاس خودم هستم)

باز هم احمد شاملو

در یکی فریاد زیستن -
[ پرواز ِ عصیانی فـّواره ئی که خلاصیش از خاک نیست و رهائی را تجربه ئی می کند.]

و شکوهِ مردن در فواره فریادی [زمینت دیوانه آسا با خویش می کشد تا باروری را دستمایه ئی کند؛

که شهیدان و عاصیان

یارانند
بار آورانند.]

زمین را باران برکت ها شدن مرگ فواره از این دست است

ورنه خاک

از تو
باتلاقی خواهد شد
چون به گونه جوباران ِ حقیر
مرده باشی.


فریادی شو تا باران
وگرنه
مرداران! ...

۱۳٩٠/٢/٥  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

عکسی و جمله ای ( عکاس خودم هستم)

 

یادمان باشد:

پیشترها، چیزهایی برای ما مهم بودند که حالا مهم نیستند.

 

۱۳٩٠/۱/٢۱  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

تو خود مبارکی زجا برخیز

سلام

عید امسال رو با یاد حسین پناهی می آغازیم


در انتهای هر سفر
در آینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آینه به جز دو بیکرانه ی کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام، کجا
ندیده ای مرا ؟ ...

مادر بزرگ؟

گم کردم در هیاهوی شهر آن نظر بند سبز را که بسته بودی به بازویم

در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق

خمره دلم در ایوان سنگ وسرد شکست

دستم به دست دوست ماند

پایم به پای راه رفت

من چشم خورده ام

من تکه تکه از دست رفتم

در روز روزگار زندگیم


۱۳٩٠/۱/۱  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

The Sunset limited

سلام

فیلمی از جنس گفتگوهای درون

فوق العاده زیبا

و شاید در انتهای این فیلم سوالی همچنان در ذهنمان باقی می ماند

چرا ؟

براستی چرا خداوند اینگونه ما را هدایت(؟) می کند؟

اصلا آیا هدایت؟

اصلا آیا خدا؟

و اصلا آیا آنچیزی که در باره اش گفتگو می کنیم، خدا؟

 

۱۳۸٩/۱٢/٢۳  توسط سید عیسی هاشمی  |  پيام هاي ديگران ()

 

 



سلام روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد. و من گاهی از سرفه های روحم می نویسم. البته ببخشید که گاه عطسه و فین فین هم قاطی می شه چون من آلرژی دارم! و دست بر قضا در این عکس در خطرناک ترین مکان برای آلرژی رفته ام. چه جالب زیباترین و خطرناک ترین! همین تناقضهای زندگی ست که آنر برایم جذاب کرده است. همچنین تصمیم دارم در عرصه ای دیگر نیز نیم نگاهی به حوزه روانشناسی تحلیلی بیاندازم. از اینرو نام سومین وبلاگ خودم را مشاهده گر می گذارم. باشد که سرفه های روح عرصه دل باشد و مشاهده گر عرصه ذهن! راستی ممنونم که دقت می کنید که: استفاده از محتویات وبلاگ مشاهده گر با ذکر منبع مجاز است. اما استفاده از محتوایات سرفه های روح فقط با اجازه نویسنده مجاز است. آدرس وبلاگ هایم در پرشین بلاگ سرفه های روح: http://eissahashemi.persianblog.ir/ مشاهده گر: http://moshahedegar.persianblog.ir/
eissa.hashemi@gmail.com

 

 

گاهی دلم تب می کند
بازگشت پس از یکسال!!!
سی
اش نخورده و دهان سوخته
گردوی کوچک
مشکلات و سایه شکلات
با تمام گوشت و پوستم آموخته ام
شعری عاشقانه
هیچم اصراری بر آنچه دارم ندارم
موج طوفانی

 

بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤

 

 

وبلاگ تحليلي من ( مشاهده گر)
پرستنده
سفر زندگی من سید مبین هاشمی
ابتکار سبز2
سيد محمد مجابی
شما بگين
حوالی کوچه سنجاقک ها
مرکز صلح و محيط زيست
نوشته های بهزاد افشاری
هنوز ايستاده در زير باران
امير محمود مجابی
روزنگار یک معلم
دولت صحبت
قصه ناتمام
ایوب متانی

 

RSS 2.0