

حیرتی خودخواسته
فراموشی خود خواسته
همه و همه پرشسی عمیق در ذهن جهانگرد ایجاد می کند
در شهر بعدی حال و روز مردم چگونه است؟
در اعماق این پرسش غوطه ور است که وارد دروازه شهری عجیب می شود
در این شهر همه مردم دانشمندند
همه از فرط دانایی فراموش کردند
" سلام شما جهانگرد هستید؟ ما منتظر شما بودیم!"
ب ب بله؟
چطور چنین چیزی ممکنه
شما که فراموش می کنید و تازه خبر نداشتید؟
ما مردمی هستیم که دانش بسیار کسترده ای را احیا کرده ایم.و می توانیم تشخیص دهیم چه کسی در حال نزدیک شدن به شهر ماست. اما حیف
افسوس که دانش مردم ما متوقف است
هر روز کشف می کنند اما همان گذشته را
هر روز جشن می گیرند که یافتند اما همان جیز را
تنها با کمک من و اندکی از دوستانم شهر درحال پیشرفت است
زیرا درد من آن است که فراموش نمی کنم.
عجب (حیرت بخش جاودانه سفر جهانگرد است)
تازه مردم شهر به من دیوانه می گویند. زیرا حرفهای عجیب می زنم و مانند آنها نیستم.
هی.... آقای جهانگرد بعضی روزها از صمیم قلب آرزو می کردم من هم فراموش می کردم.
چون علم شهر ما که مقایسه نمی شود.
هر صد سال یکبار یک نفر وارد شهر می شود. و من فقط به این درد می خورم که برایش توضیح دهم که همه فراموشی دارند.
در شهری که همه آنها فراموشی دارند
پس بهتر است تو هم فراموشی داشته باشی
...و جهانگرد دره عمیق فراموشی را ادامه میدهد
تا به شهری دیگر می رسد.
شهری که به گمان مردمان آن می دانند که فراموش می کنند. از این رو مدام هر روز بروی تکه سنگی می نویسند آنچه بر ایشان گذشته است.
چه جالب
مردم دسته دسته به صف می ایستند و بروی سنگ خاطرات روزانه، پند و اندرز روزانه خود را می نویسند.
" امروز با اصغر آقا دعوا کردم. به نظرم او دزد است و دروغگوست."
" امروز در کارم موفق بودم. به گمانم همیشه اینطور خواهد بود"
" امروز زخمی شدم. به گمانم این درد همیشگی است."
...
و می روند در جستجوی آرامش زندگی می کنند
و انتخاب می کنند که چه چیزی بنویسند و چه چیزی را فردا به خاطر داشته باشند.
هنگام عصر
وقتی که سنگ نوشته ها خلوت است
پیر مردی می آید.
و همه نوشته ها را پاک می کند
برخی را چیز دیگر می نویسد
و برخی را کاملا دگرگون میکند.
و اندکی را دست نمی زند
و حیرت جهانگر قسمت همیشگی اوست! (از او می پرسد چرا؟)
و پیرمرد می گوید
خرد زندگی
بلوغ مردانه یا زنانه
ثبت خاطرات بروی سنگ نیست. آن هم خاطرات زندگی روزمره.
من فقط تجربه های ساده ای را که می نویسند پاک می کنم. زیرا اگر اندکی بگذرد و اینان بخواهند بر اساس این نوشته ها زندگی کنند، دیگر راهی و راه حلی برای آنها باقی نمی ماند.
هرگز به اندیشه های آنها کاری ندارم
و چه جالب که پیرمرد شهر می داند آنها به چه چیزی نیاز دارند...
جهانگرد کوله بارش را می بندد و روی دیوار می نویسد:
باید رفت...
...
و جهانگرد
در حیرت از صدایی که شنیده است
وارد دره ای عمیق می شود
به خاطر می آورد آخرین لحظاتی را که صدایی می گفت آیا راهی برای بخاطر آوردن هست؟
آیا کسی صدای مرا می شنود؟
آیا کسی اینجا هست؟
و پاسخ دره این بود: ... اینجا هست؟
در انتهای دره
شهری پدیدار شد
که مردمان جالبی داشت
هر روز به گرمی با هم حال و احوال می کردند که گویی برای اولین بار است که متوجه وجود همشهری های خود می شوند.
همه خوشحال ( اما فقط برای ثانیه ای)
همه خندان از اینکه تنها نیستند ( اما فقط برای لحظه ای)
و بعد...
جو سنگینی از تنهایی شهر را فرا می گیرد
همه فراموش می کنند
همه به تنهایی کار می کنند
همه به تنهایی راه می روند
تنهای تنها
و کودکی پای جهانگرد را می گیرد:
هی آقا شما اینجا چیکار می کنید؟ از شهر ما نیستید!
جهانگرد با خود اندیشید: چطور ممکن است که این کودک بداند که من اهل اینجا نیستم؟ اینها که دائم فراموش می کنند!
در پاسخ کودک گفت: آری پسرم من اینجا مهمانم و گذر خواهم کرد. می توانی کمکم کنی تا بدانم راز این مردم چیست؟
و کودک در حالی که لی لی بازی می کرد گفت: هیچ! آنها فقط خواستند که بزرگ شوند و خودشان مسائل خودشان را حل کنند. ما کودکان شهر فراموش نمی کنیم تا زمانیکه بزرگ شویم.
آنگاه پدرم می گوید یک روز همه مردهای شهر دور هم جمع می شوند و بزرگ شدن مرا تبریک می گویند.
و آنموقع من هم مثل بقیه فراموش خواهم کرد....
و حیرت جهانگرد
که با خود می اندیشید فراموشی نعمت است یا نقمت؟
و به راه خود ادامه می دهد جهانگرد ما...
...
... و جهانگرد
وارد سرزمینی تاریک می شود
و بی اختیار اشکش سرازیر می گردد
و اشکهایش در کنار اشکهایم...
ندای می شنود:
ای جهانگرد!
به یاد داشته باش که هستی
چه هستی
کجا می روی
و از کجا می آیی
که این سرزمین
سرزمین فراموشی است
هر بذری در آن بکاری فراموش می شود.
برای عده ای نعمت است و باز هم برای عده ای نقمت
ببین و بنگر چه بر سر این مردم خواهد آمد
در این سرزمین فراموش اقتضای حضور است نه اتفاق حضور
بنابراین خود نیز فراموش می کنی
چه جالب که جهانگرد
یادش نمی آید که چه شنید
و آرام به سمت شهری در آن نزدیکی حرکت می کند...
پی نوشت: سلام - بقول یکی از دوستان نگاتیو فوق را مطالعه نمایید
...
...
و جهانگرد سفر خود را ادامه می دهد.
شهری از دور پیداست
که آرام است ( و نه ساکن)
که مردم آن شادند ( وگاه غمگین)
که مردم آن آرامند ( و گاه پرشور و هیجان)
تا بوده همین بوده و هست!!!
زندگی در این شهر عادی است
اما مردمی شاد و قویدل دارد.
این مردم آرزو می کنند. آرزو دارند
اما
تلاش هم می کنند.
و این حیرت جهانگرد را برانگیخت
و باز پیری و داستانی:
روزگاری خداوند به مردم این شهر فرمود که بواسطه سختی های زیادی که کشیده اید همه آرزوهای شما برآورده است.
و باز هم مردم خوشحال
در ابتدا مردم یادشان رفت که چه بخواهند و آرامش را در چه چیزی جستجو کنند.
اما
به یکباره تصمیم گرفتند کار کنند.
آرزوی خود را داشتند اما
برای بدست آوردن آن تلاش می کردند
و دانستند که نعمت خداوند
اگر ندانند که باآن چه باید بکنند
می تواند به تقمت تبدیل شود.
این مردم تصمیم گرفتند که موهبت آرزو را درک کنند
اما درگیر آرزو های ساده نشوند
ارزش زندگی به آن است که برای آنچه می خواهی تلاش کنی نه آنکه براحتی بدست آوری
زیرا در آن صورت براحتی بدست می آوری و به راحتی از دست میدهی
...
و این است معنی زندگی
خداوند همه را با آورده کردن آرزوهایشان می آزماید
و جالب است
که خشم خداوند هم می تواند اینگونه باشد که فرد به همه آرزوهایش برسد
و این است معنی زندگی...
و خنده جهانگرد
و ادامه سفرش به سرزمینی دیگر و شهری دیگر
...
...و جهانگرد سفر خودش را به سمت سرزمینی آرام ادامه می دهد.
پیش خودش می گوید: چه جالب که در این دنیای شلوغ این سرزمین خیلی آرام است و حتما مردمان آن رازی را برای آرامش خود دارند
به شهر نزدیکتر می شود...
شهری آرام ( و عادی)
مردمی آرام ( و عادی)
نه گریه ای
نه خنده ای
هر چیزی می خواستند انجام می شد ( شاید دیگر خواسته ای نداشتند...)
هر آرزویی داشتند برآورده می شد ( شاید دیگر آرزویی نداشتند...)
به نظر همه چیز در شهر ساکن می آید...
و باز پیرمرد خردمند داستان ما وارد می شود و داستان این شهر را اینگونه مطرح می کند:
در ابتدا مردم این شهر با سختی بسیار زیادی مواجه بودند. تلاش فراوان آنها مثال زدنی بود.
در جستجوی آرامش و زندگی رویایی تلاش می کردند.
تا اینکه روزی خداوند به آنها مژده داد که آرزوی شما برآورده شده است. هر چه می خواهید بگویید برآورده می شود...
و مردمان این شهر هفت روز و هفت شب به جشن و پایکوبی پرداختند، غافل از اینکه این آخرین شبهای آرامش آنهاست...
روزهای بعد آنها به هر مشکل کوچکی که بر می خوردند،
به سرعت آرزو می کردند...
و آرزوی آنها برآورده بود...
بنابراین هیچ مشکلی نداشتند ... چون همه چیز حل بود....
و نکته اصلی در اینجا نهفته است... آنها چون مشلی نمی خواهند داشته باشند، بنابراین همه چیز
همه چیز
ساکن است
ساکن...
نه رشدی
نه مبارزه ای
نه حرکتی
و طبیعی است که آرامشی در کار نباشد...
...
و حیرت جهانگرد از این سرزمین بیشتر شد...
...و در سرزمین آرزوها جهانگرد به منزلگاه دوم می رسد.
هنگام ورود به این دیار جهانگرد می بیند که آسمان شهر بلاتکلیف است. گاه شدیدا می بارد و گاه خشک خشک
گاه هوا سرد است
و گاه هوا گرم
وجالب اینجاست که مردمان این دیار اصلا شاد نیستند.
جهانگرد وارد شهر می شود.
از مردی ماجرای این شهر را می پرسد.
:{ زمانی مردمان این شهر سختکوش بودند. برای تعالی زندگی شان از جان و دل مایه می گذاشتند.
می دانستند که چه می خواهند
و در طلب آنچه می خواستند تمناها و تلاشها می کردند.
و روزی خداوند به آنها گفت آرزویتان چیست؟
و آنها گفتند که سالهاست که آرزو داریم. همچنان می خواهیم و برآورده نمی شود.
و خداوند فرمود: آرزویتان برآورده شد.
و مردم خوشحال
اما...
روز بعد زاری ها شروع شد
حال مردم می خواستند و نمی خواستند
تمنا می کردند و بعد از آن تمنای خودشان را پس می گرفتند.
زیرا سالیانی بود که فقط می خواستند و نمی دانستند که با آرزویشان چه کنند
حال که برآورده شده است سخت آشفته می شوند که چرا؟
و بدین سان است که بواسطه دستور خداوند آرزوی این قوم برآورده می شود
اما این قوم نمی داند که بخواهد یا نخواهد.}
و جهانگرد در این اندیشه که خداوند گاه با برآوده کردن آرزوها هدایت می کند و گاه با عدم رسیدگی به آنها...
و ادامه می دهد
دیاری دیگر
در سرزمین آرزوها...
...سلام
جهانگرد داستان ما عزم سفر می کند. زیرا می داند شرط بودنش در این دنیا حرکت است نه اقامت!

و اینبار جهانگرد داستان ما به سرزمین آرزوها میرسد.
دیاری که هیچ آرزوی برآورده نشده ای در آن وجود ندارد!
مردمان آن ساکت، بیحال، فربه، لاغر، آرام
و شاید راکد، ساکن ...
گاه شاد... (اما کوتاه و به زعم خودشان بلند!)
گاه غمگین... ( اما بلند و زعم ایشان کوتاه!)
و این موضوع تعجب جهانگرد را برانگیخت!
براستی چرا؟ هنگامی که همه آرزوهایت برآورده می شود، چرا هیچ رونقی در میان نیست؟
پیری در آن دیر حاضر بود در پاسخ جهانگرد گفت:
در ابتدا این سرزمین مملو از مردمان سختکوش و با آرزوهای زیاد بود.
از زندگی چیزی در بساط نداشتند
ولی نا امید نبودند.
بسیار می جنگیدند و تلاش میکردند و برای محقق شدن آرزوهایشان با تمام قدرت پایداری می کردند.
و خداوند که جهد و کوشش آنها را دید
به آنها فرمود: یک آرزوی شما را برآورده می کنم!
و مردمان آن دیار خوشحال!
هفت روز را به جشن و پایکوبی پرداختند.
و خردمندان آن قوم به شور نشستند که چه بخواهیم؟
ماهها بر سر این آرزوی برآورده شده بحث می کردند!
تا که یکی از آنها ایده ای به ذهنش رسید و گفت بیاید آرزو کنیم که یک آرزوی دیگر نیز داشته باشیم!
و دیگری گفت: و بعد از آن آرزو کنیم که از هر دو آرزوی ما یک آرزوی دیگر برآورده شود.
و دیگری: به این ترتیب بعد از یک ماه هر شهروند ما یک آرزو دارد.
و... : پس در انتهای سال می توانیم....
و به این ترتیب نزد خداوند حساب پس انداز آرزوها را باز کردند و موجودی خود را افزایش دادند. و دائم بر این کار می افزایند. و تا کنون ٧ میلیارد آرزو نزد خداوند دارند....
از آن موقع به بعد
این است حال و روز ما
در آرزوی آرزوی بیشتر آرزو می کنند و هیچ نمی خواهند
و برای همین است که امید آنها، شادی آنها زود گذر است.
تلاش می کنند. کار می کنند
اما
لذت
گمشده این سرزمین است.
نمی خواهند
هیچ نمی خواهند...
و برخی از آنان اسمش را استغنا می گذارند....
توهمی از ترسشان برای خواستن!
و تو این جهانگرد در این سرزمین سیر کن و به دیارهای دیگر سرزمین آرزوها برو و ببین
آیا آسمان آنجا هم همین رنگ است؟
و جهانگرد
سخت حیران بر احوال این قوم
به کوه آرزوهای برآورده نشده آنها می نگرد
و می گذرد......
...سلام
پست قبل روز تولدم بود!
هیجانی وصف نشدنی که مصادف شد با درگذشت یکی از بستگان عزیز.
خیلی جالبه اومدن یک نفر در جمع خانواده و رفتن یک فرد دیگر
بدنیا آمدن و از دنیا رفتن خیلی شبیه همه!
هر دوشون درد دارن!
جالب اینجاست هر دوشون هم یکبار انجام می شن و تکرار نشدنی هستن
این عزیزی که از دنیا رفت بر اساس شواهدی که شنیدم می دونست که کی از دنیا می ره
جالب اینجاست که نوزاد هم می دونه که کی وارد دنیا می شه
اشتیاق
اشتیاق دیدن او
پشت در
سکوت
آرامش در آغوش او
بعد از گذشتن از دروازه هرکدام راحتی سراغ ما میاد اما در دنیا موقت و در آخرت همیشگی
اگر بیاید او را در آغوش می کشم چون کودکی غرق در نور
...متشکرم خداجان
برای جمع شدن دوستان مهربان
برای غذا
متشکزم خدا جان
برای خوراکی ها
و برای آب و نان
برای همه مهربانی ها
مواظب باش
مواطب پدر مادر و همه دوستان ما
برگرفته از کتابی با همین عنوان
...سلام
ترحم
ایمان
گناه
زندگی
مرگ
زندگی
بازی
تکرار
شناخت
همراه
خنده
درک
لبخند
زیبا
آبی
بالا
و بدین سان زندگی انسان را آغازیست و انجامی...
...سلام
بریدن بند ناف یعنی آغاز مرحله ای تازه از رشد. دیشب بالاخره مبین عزیز بند نافش افتاد.
بند ناف نشانه است. نشانه استقلال (آیا؟)
جالبه بریدنش درد نداره
اما در عالم واقع بریدن بند ناف و مستقل شدن یکی از دردناکترین آزمونهای انسان است.
واقعا چند سال طول می کشه تا ما بند ناف مون رو از والدین ببریم؟
جالبترین نکته خشک شدن و افتادن بند ناف، چند روز بعد از بریدنه! چیری که خیلی از ما در زندگی واقعی ازش می ترسیم.
می ترسیم که اگر مستقل بشیم اونوقت کی باید از ما مراقبت کنه؟
و دغدغه این پرسش یعنی
زندگی
...امروز یک هفته است که پاک پاک شدم
از حرص این جریانات رفته بودم معتاد شده بودم به یه چیزی که از مواد هم بدتره!!!
اسمش تراویانه!!!!
نه!!!
خیلی خطرناکه
الان یک هفته است وقتی نفس می کشم انگار ریه هام تازه می شن!!!
جوون بودن عالمی داره ها!!!
...سلام
روزی از روزها
کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت. روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به او گفتند: چه بد اقبالی!
او پاسخ داد: ممکن است.
روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت. همسایه ها گفتند: چه خوش شانسی!
او گفت: ممکن است.
پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود افتاد و پایش شکست.
همسایه ها گفتند: چه اتفاق ناگواری.
او پاسخ داد: ممکن است.
فردای آن روز افراد دولتی برای سربازگیری به روستای آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند.
همسایه ها گفتند: چه خوش شانسی !
او گفت: ممکن است.
و این داستان ادامه دارد، همانطور که زندگی ادامه دارد....
منبع : یادداشتهایی از یک دوست؛ اثر آنتونی رابینز
اگر کوسه ها، آدم بودند !
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای "کی " پرسید:
اگر کوسه ها ادم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟

آقای کی گفت:البته ! اگر کوسه ها آدم بود ند؛ توی دریا برای ماهیهاجعبه های محکمی میساختند؛
همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند؛
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد؛
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند؛
برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد؛
گاهگاه مهمانی های بزگ بر پا میکردند؛
چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است؛
برای ماهی ها مدرسه میساختند؛
وبه آنها یاد میدادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند؛
درس اصلی ماهیها اخلاق بود؛
به آنها می قبولاندند؛
که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است که:
خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم به یک کوسه کند؛
به ماهی کوچولو یاد میدادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند؛
وچه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند؛
آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست میایید.
اگر کوسه ها آدم بودند؛
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت؛
از دندان کوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می کشیدند؛
ته دریا نمایشنامه ییروی صحنه میاوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان؛
شاد وشنگول به دهان کوسه ها شیر جه میرفتند؛
همراه نمایش آهنگهای مسحور کننده یی هم مینواختند که بی اختیار؛
ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها میکشاند؛
در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت؛
که به ماهیها می آموخت:
"زندگی واقعی در شکم کوسه ها آغاز میشود"
...
سلام
دو هفته ای است که ترم سایه را در کنار آقای رضایی آغاز کرده ام. تجربه مشاوره در این زمینه کمک بسیار خوبی برای من است.
به نظر شما این عکس نشانه چیست؟
صرف نظر از اینکه آیا مفهوم سایه را در ادبیات روانشناسی یونگ می دانید
آیا می توانید برداشتی از این عکس داشته باشید؟

سلام
بعد از این همه حرص و هیاهو تصمیم گرفتم به همراه دوستان بنیاد فرهنگ و زندگی یک ترم برای نوجوانان تعریف کنیم. خیلی جالی شد ترم ١۴ تا ١٧ ساله ها همه پر انرژی هستن و در این ترم با آنها مهارتهای عاطفی و برداشتهای عاطفی رو کار می کنیم.
در ترم دیگر که ١١ تا ١٣ ساله ها هستن مهارت های اعتماد به نفس و ارتباط عاطفی موثر رو کار می کنیم.
در اولین جلسه ترم ١١ تا ١٣ ساله ها همکار من خانم کاویانی گفتند بچه ها خوتون رو معرفی کنید و غذایی که دوست دارید رو هم بگید!
یکی از بچه های تپل مپل که آدمسی هم در حال جویدن داشت گفت خانوم اسم ما اشکانه و همبرگر دوبل دوست داریم!!!!
یکی دیگه خیلی هیکل میکل رو میزون کرد و گفت خانوم ما چون سنتی هستیم پیتزا میتزا نباس بخوریم ما فقط تو خط آبگوشتیم! با اجازه!
دنیای جالبی دارند .... یاد پستهای اول این وبلاگ افتادم موقعی که معلم مدرسه خاتم بودم ... عجب خاطراتی...
داشتیم با بچه ها درباره تصویر ذهنی صحبت می کردیم گفتم بچه ها همه بیایید پیش من ... حالا این دو ردیف کاشی کف کلاس رو می بینید؟ فرض می کنیم این دو تا یک دره عمیق باشه که ارتفاع زیادی هم داره... بچه ها به نظرتون کف این دره چیه؟
یکی گفت: کوسه.... تمساح ... مواد مذاب ... اژدها ... باتلاق .. (خلاصه هر کسی چیزی گفت)
و من گفتم حالا بچه بازی اینه که باید از روی این دره بوسیله یخ نخ نازک عبور کنید اما یادتون باشه هر کس هر جوری که عبور می کنه بقیه باید راه جدیدی را انتخاب کنند...
خیلی جالب بود همه بچه ها بازی کردند و خاطره خوبی شد.
نکته جالب این بود که یه عده از بچه ها بعد از کلاس به ماماناشون گفتن ما نمی ریم چون آقای هاشمی و خانم کاویانی از ما می خوان که حرف بزنیم و بازی کنیم.
هی چه جالب...
یادش بخیر دلم می خواد حال روزم عوض بشه .... ای کاش
...من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیه
پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه
من دیگه بسه برام تحمل این همه غم
بسه جنگ بی ثمر واسه هر زیاد و کم
همه حرف خوب میزنند اما کی خوبه این وسط؟
بد و خوبش با شما ما که رسیدیم ته خط
قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین
آره دنیا ما نخواستیم دل با خودت نبین
این همه چرخیدی و چرخوندی آخرش چی شد؟
اون بلیت شانس دائم بگو قسمت کی شد؟
همه درویش همه عارف جای عاشق پس کجاست؟
این همه طلسم و ورد جای خوش دعا کجاست؟
وایسا دنیا منم می خوام پیاده شم
...روزی از روزها جادوگری وارد شهری شد.
مایعی درون آن چاه اصلی آن شهر ریخت و گفت: از فردا هرکس از این آب بنوشد، دیوانه خواهد شد.
روز بعد وزیر خدمت پادشاه رسید و عرض داشت قربان گویا میان مردم ولوله ای افتاده است. آنها می گویند که وزیر و پادشاه ما از عقل دور شده اند. چه دستوری می فرمایید؟
پادشاه پرسید چه اتفاقی افتاده است؟ و وزیر ماجرا را تعریف کرد.
پادشاه گفت برای من از آن آب بیاورید که سخت تشنه ام!
و از آن روز به بعد در آن شهر صلح صفا حاکم بود.
بزن آن زخمه بیار آن جام
...